نق قول معروف

گفتگوی تونی رابینز با استاد عشق

اشتراک گذاری در :
نق قول معروف 2

عشق ورزیدن را باید آموخت ( گفت‌وگوی آنتونی رابینز با دکتر لئو بوسکالیا )
دیدار با دکتر عشق

" شروع گفت‌وگو "

تونی رابینز: امروز صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم تا به دیدار انسانی فوق‌العاده‌ای بیایم. شخصی که اکنون در حضورش نشسته‌ام مرد نازنینی است که از دو دهه پیش تا الآن چراغ راه میلیون‌ها نفر بوده است؛ کسی که زندگی بسیاری از مردم را دگرگون ساخت و به آنان آموخت چه کسی هستند و آنان را ازآنچه در زندگی مهم‌ترین است، آگاه ساخت. شخصی که از او سخن می‌گویم کسی نیست جز دکتر لئو بوسکالیا که به او لقب دکتر عشق داده‌اند.
لئو، از این‌که این فرصت گفت‌وگو را در اختیارمان گذاشتی و به ما افتخار دادی از تجربه‌هایت استفاده کنیم بسیار سپاسگزاریم.

لئو بوسکالیا: من هم از شما سپاسگزارم. ما از هفته‌ها پیش انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشیدیم.

تونی رابینز: ممنونم. من کتاب‌های زیادی از شما خوانده‌ام و مطالب جالب زیادی درباره‌ی شما شنیده‌ام. حالا که برای اولین بار افتخار دیدار شما نصیب من شده است تنها مطلبی که می‌توانم در مورد اینکه شما چقدر دوست‌داشتنی هستید بگویم تا حق مطلب را ادا کنم این است که در این چنددقیقه‌ای که از دیدار با شما می‌گذرد واقعاً مرا تحت تأثیر قرار داده‌اید. مطمئن هستم در ادامه‌ی گفت‌وگو، خوانندگان نیز تحت تأثیر حرفه‌ای جذاب و دل‌نشین شما قرار خواهند گرفت
می‌دانم کار خود را سال‌ها پیش آغاز کردید اما گمان می‌کنم اولین باری که نام شما سر زبان‌ها افتاد در سال ۱۹۷۲ بود که نخستین کتاب خود را با نام «عشق» منتشر کردید. از آن زمان تاکنون ده ها کتاب و مقاله نوشته‌اید و کارگاه‌های آموزشی بسیار زیادی برگزار کرده‌اید. بارها از دست‌اندرکاران مرکز آموزشی یو اس سی’ که شما یکی از آموزگاران آنجا بودید شنیده‌ام شما کسی هستید که به شغل آموزگاری عزت و افتخار بخشیده است و آنچه به چشم و گوش خود دیده و شنیده‌ام، گواه این ادعاست. بنابراین بهتر است گفت‌وگویمان را با این پرسش آغاز کنم که چه چیزی شما را به این جایگاه رفیع عشق، انسانیت و روابط عاطفی رسانده است؟

لئو بوسکالیا: گمان می‌کنم دلیل آن، شور و اشتیاق همیشگی من برای تمام و کمال زیستن و آگاهی از این امر بوده که هر گوشه و کناری سرشار از هیجان، شگفتی و راز است. من میلی سرکش برای فهمیدن و سر درآوردن از تمام آن چیزها داشتم.

یادم می‌آید پدرم همیشه می‌گفت که در دنیا بدترین گناه این است که انسان باهمان نادانی و جهلی که صبح‌ها از خواب برمی‌خیزد، شب‌ها به رختخواب برود.

پدرم یکی از مهاجران ایتالیایی به آمریکا بود که اگرچه پنج کلاس بیشتر درس نخوانده بود، بسیار عاقل و دانا بود و این نشان می‌دهد که خردمندی هیچ ارتباطی با میزان تحصیلات ندارد! این حرف او همیشه آویزه‌ی گوش من بود و آن را چراغ راه خود قرار داده بودم. به همین دلیل از همان کودکی زندگی‌ام را صرف کشف و اکتشاف کردم. می‌خواستم از همه‌چیز سر دربیاورم؛ می‌خواستم همه‌چیز را بشناسم و تجربه کنم. و آتش اشتیاق من برای آموختن، فقط با آشنا شدن باهمسایه‌ی دیواربه‌دیوار یا خواندن یک کتاب فرونمی‌نشست، بلکه می‌خواستم همه‌ی مردم دنیا را بشناسم و صدها کتاب بخوانم.

یکی از نخستین تجربه‌هایم این بود که به کتابخانه‌ی محلمان می‌رفتم و تصمیم گرفتم تمام کتاب‌های موجود در آنجا را بخوانم، پس بدون اینکه این تصمیم را با کسی در میان بگذارم عضو آن کتابخانه شدم. هر بار شش جلد کتاب امانت می‌گرفتم که حداکثر تعداد کتابی بود که امانت می‌دادند. سپس کتاب‌ها را به خانه می‌بردم و با اشتیاق تمام به شروع خواندن آن‌ها می‌کردم. دوباره شش کتاب دیگر امانت می‌گرفتم. این کار را آن‌قدر ادامه دادم که سرانجام خانم کتابدار بویی از ماجرا برد و در آن زمان درس بزرگی به من داد که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.
او مرا با خود به باغی که در پشت کتابخانه بود برد و درباره انتخاب صحیح با من صحبت کرد و گفت: «میدانی لئو، وجود هر کتابی در کتابخانه دلیلی بر آن نیست که آن کتاب ارزش خواندن دارد. برخی کتاب‌ها خوب هستند و برخی بد. اگر تو از حرف «A» شروع کنی و تا حرف Z» پیش بروی، باید تمام عمرت را صرف مطالعه‌ی کتاب‌هایی بکنی که نام آن‌ها با حرف «الف» یا «ب» شروع می‌شود، زیرا من هرروز کتاب‌های جدیدی را به قفسه‌ی آن‌ها اضافه می‌کنم. آنگاه او شش کتاب به من داد تا با خود به خانه ببرم که به‌شدت مجذوب مطالعه آن‌ها شدم.

تونی رابینز: ممکن است اسم آن کتاب‌ها را به ما بگویید ؟
لئو بوسکالیا: یادم می‌آید چند تای آن‌ها کتاب‌های معمولی و از آثار رابرت لوییس استیونسن و هرمان ملویل و آثار بچگانه‌ای از این قبیل بودند.

اما آن خانم کتابدار مهربان با این کار خود مسیر زندگی مرا تغییر داد و یکی از افراد تأثیرگذار در زندگی من بود. او همچنین نخستین کی بود که به من یک کتاب هدیه داد، زیرا از شور و اشتیاق فراوان برای آموختن و تجربه کردن به‌خوبی آگاه بود. جالب اینجاست در مراسمی که به‌تازگی برای بزرگداشت موفقیت‌های من طی بیست سال گذشته در مقام یکی از آموزگاران مؤسسه‌ی آموزشی یو اس سی در محل آن مؤسسه برگزار شد، در میان میهمانان سرشناسی که دعوت‌شده بودند آن خانم کتابدار هم یکی از دعوت‌شدگان بود. او اکنون با این‌که هشتاد بهار از عمرش گذشته به همان زیبایی و جوانی آن دوران است. وقتی او را دیدم بغضم ترکید و خاطرات آن دوران مرا غرق خود ساخت .
هدفم از گفتن این حرف‌ها بیان این مطلب است که من در زندگی یک هدف داشتم. شاید هدف من هدفی مشخص نبود اما من آغوشم را به روی همه‌چیز گشوده بودم، به روی همه‌ی تجربه‌های زندگی و همی مردم. برای قدم گذاشتن در این راه، انسان باید آمادگی آسیب‌پذیری داشته باشد، که خیلی‌ها این کار را نوعی حماقت می‌دانند. اما ازنظر من مهارت آسیب‌پذیر بودن، اساسی‌ترین ویژگی لازم برای تغییر یافتن، رشد کردن و شدن است.

" شجاعت آسیب‌پذیر بودن "

تونی رابینز: چه چیزی شجاعت آسیب‌پذیر بودن را به شما بخشیده بود؟
لئو بوسکالیا: شاید ترس زیاد.
تونی رابینز: ترس از آسیب‌پذیر نبودن؟
لئو بوسکالیا: نه. ترس از آسیب‌پذیر بودن. من همیشه می‌گویم هر عاشقی را ستاره‌ها در برگرفته‌اند اما آن‌ها لباس ترس را به تن کرده‌اند و ترس به‌جای آن‌ها نشسته است. وقتی ما می‌کوشیم عاشق باشیم و درعین‌حال آسیب‌پذیر هستیم (زیرا یک عاشق باید که آسیب‌پذیر باشد) ناگزیر هستیم با مردمی روبه‌رو شویم که چشمشان به روی عشق ما کور است و بنابراین ممکن است با ما بدرفتاری کنند یا ما را از خود برانند .

تونی رابینز: آیا این کار ناشی از ترس خود آنان نیست؟ گمان می‌کنید منشأ چنین واکنش‌هایی چیست؟
لئو بوسکالیا: مهم نیست که منشأ واقعی این رفتار آنان چیست. آنان به این دلیل به این کار مبادرت می‌ورزند که به آن باور دارند و در آن لحظه برایشان معتبر است. اما من باید درباره‌ی این بیندیشم که وقتی چنین رفتاری با من می‌شود چه واکنشی از خود نشان دهم؟

بنابراین وقتی به کسی برمی‌خورم و او با دست خود به دست من ضربه‌ای وارد می‌کند بی‌درنگ آن را پس می‌کشم، زیرا من انسان هستم و آن ضربه به من آسیب می‌رساند. اما سپس در دل می‌گویم او به این دلیل چنان خشن با من رفتار می‌کند زیرا مجبور به چنین کاری است. پس من هم باید کاری را که لازم است انجام دهم. بنابراین وقتی دوباره با آن شخص روبه‌رو می‌شوم دستم را به‌سوی او دراز می‌کنم تا ضربه‌ای دیگر نوش جان‌کنم. اما وقتی با انجام دادن این کار، خودم را آسیب‌پذیر نشان می‌دهم، پس از مدتی مرا بسیار بی‌آزار می‌یابد و دیگر نمی‌خواهد به من صدمه بزند. مثل کسی که با یک عروسک یا بچه‌ی کوچک طرف است. لابد در دل می‌گوید » او تئوری بینواست. چرا باید کتکش بزنم؟» درنتیجه، رفتار او با من عوض می‌شود .

منظور من از بیان این مطالب آن است که به شما بگویم هدف این گفت‌وگو آن نیست که به مردم یاد دهم چگونه زندگی کنند. تنها چیزی که درباره‌ی چگونگی زندگی کردن می‌توانم بگویم تجربه‌های شخصی خودم است. میدانم که چه چیزی سبب شادی من می‌شود و چه چیزی مرا خوشحال می‌سازد و این را می‌پذیرم که ممکن است دیگران عقیده‌ی متفاوتی داشته باشند.

" چه چیزی دکتر عشق را خوشحال می‌سازد؟ "

تونی رابینز: پس به ما بگویید چه چیزی شما را خوشحال می‌سازد؟
لئو بوسکالیا: فکر می‌کنم بیش از هر چیز، انسان‌ها. 
انسان‌ها شگفت‌انگیزترین پدیده‌ی عالم هستند. من همه‌ی زندگی‌ام را صرف درک رفتار انسان‌ها کرده‌ام اما امروز که در دهه‌ی شصت عمرم به سر می‌برم هنوز چیزی بیش از گذشته نمی‌دانم.
تونی رابینز: و شما آن‌قدر باهوش بوده‌اید که این را بدانید.
لئو بوسکالیا: هر زمان به انسانی برمی‌خورم، چیزی کاملاً منحصربه‌فرد مرا غرق در اندیشه‌ی خود می‌کند. در آن دقایق فکر می‌کنم گویی به حقیقتی جهانی دست‌یافته‌ام. من استثنای قوانین را در ملاقات با یک انسان می‌یابم. در آغاز، کمی گیج می‌شدم و احساس ناامیدی به من دست می‌داد اما بعدها آن را بزرگ‌ترین شگفتی زندگی یافتم، زیرا به ما می‌گوید که هر انسانی بی‌همتاست. هر انسانی گونه‌ای از شگفتی، اعجاز و روحانیت به همراه دارد که مختص اوست و فرقی نمی‌کند، که او تا چه اندازه مشهور، موفق و قدرتمند است، همه چنین هستند. و وقتی کسی چنین احترامی برایشان و مقام انسان‌ها قائل شود، خود و دیگران را رها می‌سازد. خود را در حال و هوایی بی‌نظیر می‌یابد.

" ماجرای کلاس آموزش عشق "

تونی رابینز: بسیار هیجان‌انگیز است. من اینجا نشسته‌ام و تلاش می‌کنم کاملاً ساکت باشم، زیرا کمی گیج شده‌ام اما این شور و حرارت شما را بسیار دوست دارم. احساس می‌کنم در کنارم روح لطیفی نشسته است. به ما بگویید، دلیل این‌که کلاس عشق را در مؤسسه‌ای آموزشی یو اس سی شروع کردید چه بود؟ تصور می‌کنم این اتفاق در سال ۱۹۶۹ یا ۱۹۷۰ افتاد.
لئو بوسکالیا: بلی در سال ۱۹۶۹ بود. پشت این قضیه ماجرایی تأثربرانگیز وجود دارد.

می‌دانید، من کسی بودم که در همه‌ی عمر آموخته بودم زندگی را ارزشمند بدانم و به آن ارج نهم.
از نگاه من زندگی بزرگ‌ترین موهبت الهی است که به ما ارزانی شده. اما مردم قدر و ارزش زندگی را نمی‌دانند و از آن درست استفاده نمی‌کنند.

من همیشه به زندگی عشق ورزیده‌ام و این را از مادرم یاد گرفتم که بسیار رنج‌کشیده بود. همچنین از پدرم که به‌گونه‌ای دیگر رنج‌کشیده بود و از برادران و خواهران رنج‌کشیده‌ام.
من یک سال در مقطع دبستان و راهنمایی و دبیرستان درس دادم و سپس برای سه سال به سفری دور دنیا رفتم. وقتی برگشتم مدرک دکترایم را گرفته بودم و آماده بودم به پایه‌ی بالاتری بروم. بنابراین، در مقطع دانشگاهی یو اس سی شغلی گرفتم و در مقام استاد شروع به تدریس کردم. کلاسی که در آن درس می‌دادم از کلاس‌های نوع « الف» بود که جزو واحدهای اجباری محسوب می‌شد و همه‌ی دانشجویان ملزم به شرکت در آن بودند.

یکی از شاگردان من در آن کلاس دختری بسیار زیبا و جذاب بود که مرتب سر کلاس حاضر می‌شد. چهره‌ی او به‌قدری ملیح و دوست‌داشتنی بود که می‌توانم آن را مثل این‌که همین حالا پیش رویم نشسته است واضح و دقیق به یادآورم. او صاحب همه‌ی کمالات بود؛ هم زیبا بود و هم باهوش. ما همه‌چیز را که معیار یک فرد تحصیل‌کرده و خوشبخت محسوب می‌شود به او آموخته بودیم. منظورم خواندن و نوشتن ریاضیات، تاریخ و جغرافیا و این قبیل چیزهاست. اما او استعداد بی‌همتایی داشت و به همه‌چیز با دیدی متفاوت نگاه می‌کرد. هرگاه نوشته‌های او را می‌خواندم، همیشه آن‌ها را حاوی مطالب اساسی و نکات برجسته‌ای می‌یافتم که آدم از خواندن آن‌ها حظ می‌کرد. به همین دلیل، من عاشق خواندن نوشته‌های او بودم و کار او همیشه مرا حیرت‌زده می‌کرد.
آموزگاران نیز همچون پدرها و مادرها حق ندارند بین زیردستان خود تبعیض قائل شوند اما او به‌راستی سوگلی من بود و همیشه با شور و اشتیاقی که سر کلاس از خود نشان می‌داد به من دلگرمی می‌بخشید.
یک روز او سر کلاس نیامد. فردا و پس‌فردا نیز از او خبری نشد. غیبت او طولانی شد و چندین هفته‌ی دیگر ادامه یافت. سرانجام ناچار شدم برای گرفتن خبر به‌جایی که او همیشه در آنجا می‌نشست بروم. کلاسی که در آن درس می‌دادم از آن کلاس‌های بزرگ بود که گنجایش صد تا دویست نفر را داشت، از شاگردانی که کنار او می‌نشستند در مورد علت غیبت همکلاسی‌شان پرسیدم اما هیچ‌کدام از آنان نه‌فقط نمی‌دانستند برای او چه اتفاقی افتاده، بلکه اهمیتی هم به موضوع نمی‌دادند که این برای من بسیار دور از انتظار بود.
تونی رابینز: آیا او ذاتاً آدم گوشه‌گیری بود؟
لئو بوسکالیا: او را چندان نمی‌شناختم.
تونی رابینز: اما این‌گونه پیداست که احترام زیادی برایش قائل بودید.
لئو بوسکالیا: من همیشه به شاگردان خود تکلیف می‌کردم سری به دفتر من بزنند تا از نزدیک با یکدیگر آشنا شویم. معمولاً در دفتر می‌نشستیم یا برای قدم زنی به پارک دانشگاه یا به باغ گل رز می‌رفتیم تا باهم گپی بزنیم. هدفم این بود که شاگردان خود را در مقام انسان بشناسم نه بدن‌های گرمی که در سر کلاس من می‌نشستند. خیلی‌ها پیش من می‌آمدند اما هرروز منتظر روزی بودم که آن دختر بیاید و وقتی برای ملاقات بگیرد. ولی او هیچ‌گاه نیامد.
وقتی به بخش سرپرستی دانشجویان دختر مراجعه کردم و از خانم مسئول درباره‌ی غیبت آن دختر پرسیدم، او از درخواست من شگفت‌زده شد و گفت: خیال می‌کردم قبلاً به تو گفته‌ام لئو! آن دختر جوان به پاسیفیک پالیسیدز (Pacific Palisades) در جنوب کالیفرنیا رفته بود، جایی که سقوط از سخره‌های بزرگ آن به دریا معروف است. چند نفر که برای گردش در آنجا بودند او را دیدند که از اتومبیل خود بیرون آمد و درحالی‌که گریه می‌کرد دوان‌دوان به‌طرف صخره‌ها رفت. این‌طور که می‌گویند کسی به او توجهی نشان نداد (همان واکنشی که بسیاری از ما در برخورد با موقعیت‌های مشابه نشان می‌دهیم) او از روی چمن‌های بالای تپه گذشت و خودش را از آن بالا به روی صخره‌ها پرت کرد.
آن دختر زیبا بیست‌ودو سال بیشتر نداشت. من همواره کوشیده‌ام با عشق و علاقه به زندگی مردم توجه نشان دهم اما ماجرای غم‌انگیز آن دختر جوان ضربه‌ی سختی بر من وارد کرد و برایم بسیار تکان‌دهنده بود. چیزی که به اهمیت موضوع می‌افزود این بود که ما به او خواندن و نوشتن و املا و انشا و ریاضیات آموخته بودیم اما کسی به خود زحمت نداده بود نیازهای واقعی او را بشناسد و درصدد رفع آن‌ها برآید.
این ماجرا مرا به فکر انداخت. به خود گفتم من نمی‌توانم نگرش کسی را تغییر دهم اما شاید بتوانم کاری انجام دهم که کمکی در این جهت باشد. این بود که کلاسی تشکیل دادم و به دلیل نداشتن عنوانی بهتر، اسم آن را کلاس “عشق الف ۱” گذاشتم. هدفم از تشکیل این کلاس آن نبود که به مردم درس عشق بدهم، بلکه می‌خواستم عشق ورزیدن را برایشان ساده‌تر کنم، کاری که در این کلاس می‌کردیم این بود که به همراه دانشجویان و والدین، همسران با فرزندان آنان دور هم جمع می‌شدیم و درباره‌ی عشق باهم گفت‌وگو می‌کردیم.
بر پا کردن کلاس عشق از این ایده پدید آمد که همه عشق را امری بدیهی می‌شمارند. همه خود را عاشق می‌پندارند و گمان می‌کنند همین‌که به دنیا بیایی و رشد کنی و بزرگ شوی برای عاشق بودن کافی است. خدا نکند در محیط‌هایی پرورش بیابیم که در آن هیچ اثری از عشق اصیل نیست اما وقتی پای به دوران بزرگ‌سالی نهادی همه از تو انتظار دارند عاشقی به‌تمام‌معنا باشی!

شیوع این‌همه خودکشی و طلاق جای هیچ تعجبی ندارد، زیرا بزرگ‌ترین چیزی که به ما احساس رهایی می‌بخشد تنها بودن است
و این نتیجه‌ی ناآگاهی مردم از این حقیقت است که عشق پدیده ای آموختنی است و اگر کسی می‌خواهد آن را مثل دیگر مهارت‌ها بیاموزد باید در این راه تلاش کند.

خیلی از مردم به این حرف من می‌خندیدند. وقتی به آنان می‌گفتم باید یاد بگیرید که چگونه عشق بورزید می‌خندیدند و می‌گفتند این درست، ولی هیچ کلاسی برای یادگرفتن عشق وجود ندارد. راست هم می‌گفتند. کلاسی که من با نام کلاس عشق دایر کرده بودم نخستین کلاس از این نوع، در کشور بود.
در نخستین روزهای دایر شدن کلاس عشق، واکنش‌های ظالمانه در برابر آن نشان داده شد، تا آنجا که از طرف سازمان بازرسی کل، مأموری برای سرکشی آمد. می‌دانید که مؤسسه‌ای آموزشی یو اس سی یکی از محافظه‌کارترین موسسه‌های آموزشی در کشور است و به همین دلیل رئیس مؤسسه وقتی شنید قرار است سازمان بازرسی کل، مأموری برای سرکشی به یکی از کلاس‌های او بفرستد نزدیک بود از ترس سکته کند. به‌هرحال بازرسان آمدند و سر کلاس نشستند اما نگذاشتم خودشان را معرفی کنند. گفتم ما در اینجا کاری نمی‌کنیم که از انجام دادن آن شرمنده باشیم.
گزارشی که مأمور برای بازرسی کل تهیه کرد، بهترین گزارشی بود که تا آن زمان در مورد فعالیت‌های ما تهیه‌شده بود. جالب اینجا بود که بعدها خود آن مأمور به جمع علاقه‌مندان ما پیوست و در کلاس‌های ما شرکت کرد.

این ماجرا مرا به کشف این حقیقت رساند که بیشتر ما در زندگی سرگردانیم، نه‌فقط به این دلیل که نمی‌دانیم عشق چیست،
بلکه به این سبب که با کم‌ترین دانشی که در مورد عشق داریم تظاهر به عاشق بودن می‌کنیم و کوچک‌ترین تلاشی در راه تبدیل‌شدن به عاشقی بزرگ نمی‌کنیم.

اگر کسی می‌خواهد سخنوری بزرگ شود باید روش‌های سخنوری را بیاموزد. اگر کسی می‌خواهد آشپزی بزرگ شود فقط به آشپزخانه نمی‌رود تا مواد را باهم مخلوط کند، بلکه باید در مورد چگونگی مخلوط کردن مواد مطالعه کنند تا خوراکی باکیفیت پدید آورد.
تونی رابینز: و هرروز باید با شور و علاقه تمرین کند
لئو بوسکالیا: بله. باید هرروز با شور و علاقه تمرین کند، خطاهایی مرتکب شود. غذا را بسوزاند!
منظورم از گفتن این حرف‌ها آن است که از هیچ‌یک از ما انتظار نمی‌رود کامل باشیم، بلکه انتظار می‌رود میل و نیاز یادگیری عشق ورزیدن را قبل از اینکه مرگمان فرابرسد در خود پدیدآوریم. اما اغلب اوقات، مردم تا آن زمان منتظر می‌مانند و بعد، تأسف می‌خورند که چرا عشق را ازدست‌داده‌اند. و به عقیده‌ی من، اگر کسی عشق را ازدست‌داده باشد، همه‌ی زندگی‌اش را ازدست‌داده است.

" عشق را باید آگاهانه آموخت "

تونی رابینز: مردم آگاهانه نمی‌آموزند که چگونه عشق بورزند. این کار را در کانون توجه خود قرار نمی‌دهند، آن را یک ارزش به‌حساب نمی‌آورند و عشق را بدیهی می‌شمارند. آنان برای اینکه زنده بمانند بیشتر به یادگیری تنفر ورزیدن گرایش دارند. آیا چیزی نباید این خلأ را پر کند؟
لئو بوسکالیا: بلی، همین‌طور است. و اغلب کسانی که به یادگیری هنر عشق ورزیدن مبادرت نمی‌کنند یا تنها و گوشه‌گیر می‌شوند یا پرخاشگری عصبی و تندخو. آنگاه شروع به آسیب رساندن به دیگران می‌کنند. اینان به‌ویژه به دنبال عاشقان هستند تا به آنان آسیب برسانند. به نظر می‌رسد که آسیب رساندن به عاشقان از کارهای مورد علاقه‌ی نا عاشقان است.
من در هر کلمه‌ای که گفته‌ام و در هر کتابی که نوشته‌ام به مردم گوشزد کرده‌ام که عشق را از دست ندهید.
تونی رابینز: زندگی را از دست ندهید.
لئو بوسکالیا: و زندگی را از دست ندهید. این دو یک‌چیز هستند.

" یک پژوهش آموزنده در مورد کلمات "

آنتونی رابینز: خاطرم هست در یکی از کتاب‌های شما در مورد تحقیقی خواندم که در یک دانشگاه شرقی در مورد کلمه‌ی کمونیست انجام شده بود. پژوهشگران به همه‌جا سر می‌زدند و از مردم معنای این کلمه را می‌پرسیدند. هیچ‌کس پاسخ صحیح را نمی‌دانست اما همه می‌گفتند که اصلاً از این کلمه خوششان نمی‌آید!
لئو بوسکالیا: درست است؛ و می‌گفتند که باید کمونیست‌ها را کشت.
آنتونی رابینز: بلی، آنان را باید کشت!
لئو بوسکالیا: قضیه خیلی دردناک‌تر از این بود. به خاطر دارم یکی از خانم‌هایی که در آن پژوهش از او پرسش شده بود گفته بود نمی‌دانم منظور از کلمه‌ی کمونیست چیست، اما باید کمونیست‌ها را از بین ببریم زیرا آنان خطری برای جهان هستند!

من نمی‌دانم. شاید حق با آن خانم باشد، اما او پیش از هر چیز دست‌کم باید بداند که می‌خواهد چه چیزی را نابود کند؛ و این بسیار وحشتناک است. کلمات هم می‌توانند بیافرینند و هم نابود کنند. می‌توانند چیزی را پربار سازند یا آن را کمرنگ کنند. به همین دلیل ما باید در مورد کلماتی که به کار می‌بریم دقیق باشیم. حتی در مورد کلمات معمولی روزمره. کلمه‌ای که مرا بسیار می‌ترساند و گمان می‌کنم نود درصد مردم را محدود می‌کند کلمه‌ی «نه» است. وقتی می‌شنوم کسی نه می‌گوید پشتم تیر می‌کشد. درواقع آنان به زندگی نه می‌گویند. به عشق، به زیبایی، به هنر، به طبیعت، به خدا نه می‌گویند. همه‌ی زندگی‌شان نه است؛ و این دردناک است، زیرا زندگی آری است. عشق آری است، زیبایی آری است. حتی نباید به درد نه بگوییم.
بزرگ‌ترین درس‌هایی که من در زندگی ‌آموخته‌ام از راه درد بوده است. شاید من دوست داشته باشم از راه لذت یاد بگیرم که بهترین راه است؛ اما زندگی همیشه با لذت همراه نیست، کسی که دوستش دارید روزی خواهد مرد یا شما را ترک خواهد گفت یا اتفاق ناگواری خواهد افتاد که شما را به گریه خواهد انداخت. البته گریه کردن هیچ اشکالی ندارد. گریه کردن به‌نوعی چشم‌ها را شست‌وشو می‌دهد و به ما کمک می‌کند بهتر ببینیم. مادامی‌که از هر تجربه‌ای درسی بگیریم، هیچ تجربه‌ای بد نیست. تنها تجربه‌ی بد آن است که از آن چیزی نیاموزیم.

مادامی‌که از هر تجربه‌ای درسی بگیریم، هیچ تجربه‌ای بد نیست. تنها تجربه‌ی بد آن است که از آن چیزی نیاموزیم

"آیا سرنوشت ما از پیش تعیین‌شده است؟ "

آنتونی رابینز: یکی از دغدغه‌های من با افرادی است که با تأکید بیش‌ازاندازه بر اهمیت خانواده یا والدین بر زندگی خود، همه‌چیز را از پیش تعیین‌شده می‌دانند. این تئوری وقتی به عقب برمی‌گردیم و کودک درونمان را شفا می‌دهیم بسیار باارزش است اما وقتی تعیین‌کننده‌ی سرنوشت ما شود، توانایی تصمیم‌گیری و رقم زدن سرنوشتمان را از دست می‌دهیم. ممکن است شما دراین‌باره صحبت کنید؟ از نظر شما چه چیزی سرنوشت انسان را تعیین می‌کند؟ بی کمان دوران کودکی نقش عمده‌ای در این میان بازی می‌کند.
لئو بوسکالیا: این پرسش بسیار عمیق است و هر وقت با پرسش‌های عمیق روبه‌رو می‌شوم احساس نادانی به من دست می‌دهد. برای این پرسش پاسخی ندارم. فقط می‌توانم بگویم چگونه آن را برای خود حل‌وفصل کرده‌ام که آن را برای خودم معتبر می‌سازد و ممکن است برای دیگران این‌گونه نباشد.

من به این نتیجه رسیده‌ام که برای همه‌ی پرسش‌های کلی پاسخ‌های درست وجود ندارد. فقط می‌توانیم حدس‌هایی بزنیم. دلیل وجود مرگ چیست؟ چرا زندگی دنیوی جاودان نیست؟ چرا باید رنج کشید؟ چرا با کودکان بدرفتاری می‌شود؟ چرا برخی بسیار باهوش‌اند و برخی عقب‌مانده‌ی ذهنی به دنیا می‌آیند؟ من پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم این است که اگر می‌خواهم زندگی خوبی را سپری کنم راه‌هایی وجود دارد که می‌توانم در پیش بگیرم؛ و تا زمانی که این راه‌ها را می‌روم و با خودم روراست هستم می‌توانم زندگی‌ام را با خوبی و خوشی سپری کنم.
آنتونی رابینز: دست‌کم به ما بگویید خود شما به چه پاسخ‌هایی برای این پرسش‌ها رسیده‌اید؟
لئو بوسکالیا: پیش از هر چیز من زندگی را زیبا می‌دانم و معتقدم که مردم ذاتاً خوب هستند. اشکال کار اینجاست که گاهی بیراهه می‌رویم، زیرا ما خدا نیستیم، بلکه انسان هستیم و جایزالخطا. به گمانم برخی از مشکلات بزرگ زمانی پدید می‌آیند که باور می‌کنیم موجوداتی کامل هستیم؛ زمانی که باور می‌کنیم دنیا باید کامل باشد یا زمانی که به‌گونه‌ای رفتار می‌کنیم انگار خدا هستیم.

فلسفه‌ی کلی من در زندگی این است که نمی‌خواهم قدرت خودم را به رخ دیگران بکشم یا بر کسی تسلط پیدا کنم، زیرا برای من مهم‌تر از هر چیز، آزاد و رها زیستن است. زندگی کردن بر اساس آنچه هستی

من به دنبال آنم که پاسخ‌های زندگی‌ام را بیابم و آنگاه آن‌ها را با دیگران در میان بگذارم تا از آن بهره‌جویند.
من کلماتی مانند سازش و مدارا را زیبا می‌دانم اما برخی از مردم درک درستی از ارزش این مفهوم ندارند. از نظر من اگر کسی می‌خواهد عشق بورزد قبل از هر چیز باید یاد بگیرد که چگونه سازش و مدارا کند و از خود گذشت نشان دهد. جالب اینجا بود که در دهه ۱۹۶۰ میلادی بسیاری از مردم مردن را به گذشت کردن ترجیح می‌دادند.

همچنین من معتقدم زندگی را باید در راه جست‌وجو و شناخت خود گذراند؛ اما بسیاری از مردم چنان غرق در زندگی خویش می‌شوند که خود را گم می‌کنند. حتی نمی‌دانند کیستند؛ و اگر روزی با خود رودررو شوند، خودشان را به‌جا نخواهند آورد. من عاشق حکایت آن مردی هستم که در جست‌وجوی معنای زندگی بود. می‌دانید، یکی دیگر از پرسش‌هایی که مردم را سردرگم می‌کند این است که زندگی چیست؟ معنای زندگی چیست؟ چرا به این دنیا آمده‌ایم؟

" معنای زندگی را فقط با زندگی کردن می‌توان فهمید "

آنتونی رابینز: چرا نباید زندگی کرد تا معنای زندگی را فهمید؟

لئو بوسکالیا: بلی، برای دست یافتن به پاسخ این پرسش‌ها باید زندگی کرد.
جست‌وجوگری پیش مرشد خود رفت که بیست‌وپنج سال در بالای کوه به سر می‌برد و در مورد این‌که زندگی چیست مشغول مراقبه بود. همه‌ی مردم مطمئن بودند که او پاسخ این پرسش را می‌داند. وقتی جست‌وجوگر نزد مرشد رسید از او پرسید: « استاد می‌توانید به من بگویید زندگی چیست؟» مرشد در پاسخ گفت: «زندگی کاسه‌ای پر از گیلاس است». جستجوگر پرسید: «به‌راستی چنین است؟» مرشد گفت: «از نظر تو چنین نیست؟»

من این حکایت را بسیار دوست دارم، زیرا ازآنجاکه سروکارم با نوشتن کتاب‌هایی در مورد عشق ورزیدن و هنر زندگی کردن است، همه از من انتظار دارند پاسخ همه‌ی پرسش‌ها را بدانم. به همین دلیل هر روز نامه‌هایی از افراد مختلف به دستم می‌رسد که در آن‌ها از من می‌پرسند: فلان اتفاق برای من افتاده، چه‌کار باید بکنم؟
من در پاسخ می‌نویسم: پاسخ پرسش تو در خود توست نه در من. من چه می‌دانم تو چه‌کار باید بکنی؟ من حتی نمی‌دانم تو کیستی، آن‌وقت از من می‌خواهی مشکلات زندگی تو را حل کنم؟

آنتونی رابینز: شما با این پاسخ می‌خواهید آن‌ها را به خود آورید تا به ندای درونشان گوش فرا دهند.
لئو بوسکالیا: همین‌طور است. می‌خواهم به آنان بگویم که من برای وجود شما احترام قائلم، زیرا آنچه ادامه‌ی زندگی را برای من ممکن ساخته است، احترام گذاشتن به شأن و مقام همه‌ی انسان‌هاست. از نظر من واژه‌ی کلیدی، شأن و مقام انسان است و گمان می‌کنم بیشتر وقت‌ها به این دلیل دست به کشتار دیگران می‌زنیم که هیچ شناختی از ارزش و مقام آنان نداریم با این‌که می‌کوشیم برداشت‌ها و پیش‌فرض‌های نادرستمان از ارزش و مقام انسان را به دیگران تحمیل کنیم و این‌یک فاجعه است. من حق ندارم در مورد دیگران قضاوت کنم. اگر هدفی برای زندگی دارم – و هنوز مطمئن نیستم که آن هدف چیست – باید غنی کردن دیگران باشد؛ و آن روز برای من روزی باشکوه و آن تجربه، تجربه‌ای دل‌انگیز است، زیرا من با کسی یا چیزی روبه‌رو شده‌ام که او را کمی غنی‌تر از پیش‌ساخته‌ام.

آنتونی رابینز: حرف‌های شما کمی ضدونقیض به نظر می‌رسد. مطمئنم برداشت من نادرست است. شما ازیک‌طرف می‌گویید برای دیگران پاسخی ندارید، اما از طرف دیگر می‌خواهید هرچه را در زندگی ‌آموخته‌اید در اختیار دیگران بگذارید تا آنچه را برایشان ارزشمند است از آن برگزینند.
لئو بوسکالیا: این‌که من از خودم چیزی داشته باشم امری کاملاً ضروری و اساسی است. من مثل آن مرشد، نادان به بالای کوه می‌روم و پس از مراقبه به این بصیرت می‌رسم که دنیا کاسه‌ای پر از میوه‌ی گیلاس است. آنگاه‌که به چیزی دست‌یافتم تا آنجا که می‌دانم، تنها هدف از داشتن آن، سهیم شدن آن با دیگران است.
اگر تو به پاسخی دست‌یافته‌ای که به حالت مفید بوده، آن را در اختیار دیگران بگذار؛ اما نگو این درست است، یا این پاسخی است که به دنبالش بودی، فقط بگو پاسخ‌های زیادی هست. راه‌های زیادی برای رفتن هست.
آنتونی رابینز: شما درواقع می‌خواهید هر چه را دارید باکمال میل در اختیار دیگران بگذارید. این همان کاری است که سال‌هاست انجام می‌دهید.
لئو بوسکالیا: این همان کاری است که سال‌هاست انجام می‌دهم و قصد انجام دادن آن را دارم
آنتونی رابینز: اما این‌گونه که پیداست نمی‌خواهید مردم به شما متکی باشند
لئو بوسکالیا: به من یا به هر کس دیگر. یا چنین فرض کنند که آنچه من میگویم وحی منزل است.
آنتونی رابینز: وحی منزل است یا پاسخ درستی که به دنبالش هستند.
لئو بوسکالیا: درست است، زیرا این‌گونه نیست.
ببین، مردم سال‌ها کوشیده‌اند زیبایی را تعریف کنند. صدها جلد کتاب دراین‌باره نوشته‌شده است اما هنوز در مورد اینکه زیبایی چیست به یک توافق همگانی نرسیده‌ایم. آنچه از نظر تو زیباست ممکن است از نظر من زشت تلقی شود یا حتی از آن تنفر داشته باشم. ممکن است وقتی با دوستی وارد موزه می‌شوید، او به چیزی نگاه کند و بگوید عجب باشکوه است، اما شما در دل بگویید خیلی مسخره است. ممکن است وارد سالن دیگری در آن موزه بشوید و چشم شما به چیزی بیفتد و آن را باشکوه بیابید اما دوست شما آن را مزخرف بداند؛ و این تفاوت نگاه‌ها بسیار شگفت‌انگیز است زیرا هنر از همین رشد می‌یابد، میدانید که هدف کلی هنر، آموختن است

" هنر آموختن "

آنتونی رابینز: جالب است. از گفتن این حرف‌ها چه منظوری دارید؟
لئو بوسکالیا: می‌خواهم بگویم هنرمند و انسان آفریننده و خلاق چیزهایی را می‌بیند که ما نمی‌توانیم ببینیم. این در حالی است که ما هم می‌توانیم آن چیزها را ببینیم. ما هم می‌توانیم خلاق و هنرمند باشیم اگر باور کنیم که می‌توانیم؛ اما کسی در درجه‌ی دوم برای ما تعیین کرده است که هنرمند نیستیم، رقصنده نیستیم، یا بازیکن بزرگ فوتبال نیستیم و ما این را باور کرده‌ایم. به همین دلیل رقصنده یا هنرمندی بزرگ نشده‌ایم.
نکته در اینجاست که هنرمند، دنیا را به روشی کاملاً منحصربه‌فرد می‌بیند و به ما کمک می‌کند ما نیز آن‌گونه ببینیم؛ بنابراین وقتی از جلوی تابلوی نقاشی گل‌های آفتابگردان اثر ون گوگ رد می‌شوید چیزی در ذهنتان جرقه میزند و می‌گوید: آهان حالا متوجه شدم.
شما قبلاً بارها گل‌های آفتابگردان را دیده بودید اما آنچه را او به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد دیده، ندیده بودید، پس شما دیگر یک گل آفتابگردان را با همان شیوه قبلی نخواهید دید. هنرمند به این نکته اشاره می‌کند که چیزی که او می‌بیند همیشه وجود داشته اما چشم تو به روی آن بسته بوده است. او می‌خواهد به تو کمک کند آنچه را هست ببینی، هنرمند واقعی همچون آموزگاری خوب عمل می‌کند؛ با امید این‌که تو درنتیجه‌ی آگاه شدن ازآنچه هست، کاری به همان بزرگی یا حتی بزرگ‌تر از آن انجام خواهی داد.

آنتونی رابینز: آیا این همان کاری است که شما انجام می‌دهید؟ آیا می‌کوشید با گذراندن یک زندگی صادقانه، این کار را در مقیاسی گسترده انجام دهید تا شاید بتوانید مردم را بیدار کنید؟
لئو بوسکالیا: گمان می‌کنم برای مردم بسیار دشوار باشد که خارج از چارچوب برنامه‌های تلویزیونی من یا کتاب‌هایی که از من خوانده‌اند مرا بشناسند؛ اما من مجبورم با خودم صادق باشم تا آنان را نفریبم. خیال نمی‌کنم کسی تابه‌حال مچ مرا حین انجام دادن کاری گرفته باشد که در نوشته‌هایم آن را نادرست خوانده باشم. یا از داستان یا استعارهای استفاده کرده باشم که صادقانه نبوده باشد. تا آنجا که میدانم با خودم روراست و صادق هستم؛ بنابراین هر چیزی که به دیگران عرضه می‌کنم از روی صداقت است. به‌این‌ترتیب آنان هرگز از من ناامید نخواهند شد.

می‌دانید، یکی از چیزهایی که سبب رنجش من می‌شود و بارها با آن روبه‌رو شده‌ام قهرمان‌پروری است. همه قهرمانان را دوست دارند. قهرمانان الگویی برای مردم هستند؛ بنابراین وقتی کسی پی می‌برد قهرمان او آدمی دروغ‌گو و حقه‌باز است و هدفش چیز جز پول درآوردن یا کسب شهرت نیست، لطمه‌ی شدیدی می‌خورد. آنگاه او در باردهی مردم دیگر نیز این‌گونه قضاوت می‌کند و آنان را نیز مثل قهرمان پوشالی خود دروغ‌گو و حقه‌باز می‌پندارد. به همین دلیل است که بسیاری از مردم دچار توهم هستند و همه را حقه‌باز و فریبکار می‌دانند. خیلی‌ها به دلیل این‌که فردی سرشناس گولشان زده است در تمام عمرشان هرگز به کسی اعتماد نمی‌کنند.

در این مورد می‌توانم ماجرایی را نقل کنم. چند سال پیش برای ایراد سخنرانی برای گروهی از پرستاران به بوستون رفته بودم. ما در هتلی بسیار بزرگ اقامت داشتیم که قرار بود همایش در آنجا برگزار شود. شنیده بودیم که پنج یا شش نفر از بازیکنان بزرگ یک تیم معروف بیسبال نیز در آن هتل اتاق اجاره کرده بودند. کودکانی که در همسایگی هتل بودند نیز بویی از ماجرای اقامت قهرمانان تیم محبوبشان در آنجا برده بودند و دفتری با خود آورده بودند تا از آن ورزشکاران، محض یادگاری امضا بگیرند. یک روز صبح که با آسانسور از اتاق خود پایین می‌آمدم پنج نفر از آن بازیکنان نیز همراه من بودند. یکی از آنان محبوب‌ترین چهره در میان دیگر اعضای تیم بیسبال بود. وقتی درب آسانسور باز شد آن بچه‌های کوچک قهرمان محبوبشان را دیدند و یکی از آنان که از خوشحالی نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بیاید جلو آمد و از قهرمان محبوب خود پرسید: ممکن است یک امضا برای یادگاری بدهید؟» او به آن کودک تشر زد و گفت: برو گمشو بچه.
من از این حرکت او یکه خوردم و در جا خشکم زد. به چهره‌ی آن کودک نگاه کردم. هرگز این صحنه را از یاد نخواهم برد. حرکت آن مرد بسیار زشت و ناروا بود. اگر ما خیال می‌کنیم کسی هستیم، اگر دیگران را نیز مثل خودمان انسان می‌دانیم، مسئولیت داریم با مردم به بهترین شیوه‌ی ممکن رفتار کنیم و هرگز نباید به کسی که پیشمان آمده بگوییم برو گم شو.
همیشه به یاد آن بچه و فروپاشی رؤیاهایش هستم. به فکر این‌که او دیگر قادر نخواهد بود به الگوی خود با همان عشق و علاقه‌ی قبلی نگاه کند و رویای او را در سر بپروراند.

آنتونی رابینز: بدتر از آن، به سبب ضربه‌ی شدیدی که بر او وارد شد دیگر هیچ رویای قهرمانی در سر نخواهد پروراند.
لئو بوسکالیا: درست است. ممکن است حتی چنین شود. به خاطر دارم که من برای اتل مورمون، خواننده معروف، احترام بسیاری قائل بودم. جای بسی تأسف است که نسل امروز هرگز امکان این را نخواهد داشت با شور و ذوقی که این هنرمند از خود نشان می‌داد و صدای دل‌نشینی که داشت آشنا شود. صدای او صدایی بلند و رسا بود. وقتی روی صحنه می‌رفت سالن را به لرزه درمی‌آورد. چنان آواز می‌خواند گویی به تماشاگران یک هنرنمایی بدهکار است. چه مریض بود چه بدحال، همیشه هر چه در توان داشت عرضه می‌کرد. او سال‌ها و سال‌ها الگوی من بود.

یادم می‌آید که درگذشته به مدت چهار سال برای روزنامه نیویورک‌تایمز مقاله می‌نوشتم و وقتی این هنرمند محبوب درگذشت، این افتخار نصیب من شد که مقاله‌ای در بزرگداشت او بنویسم. در آن مقاله به این نکته اشاره‌کرده بودم که اگر او چیزی به ما آموخت، این بود که در قبال دیگران مسئولیت داریم. اگر ما چیزی از خود داریم مسئولیم از آن نگاهداری کنیم، تقویتش کنیم و آن را با دیگران سهیم شویم. تنها دلیل داشتن هر چیزی، عرضه‌ی آن به دیگران است.

" ایمان یا امید؟ "

آنتونی رابینز: به نظر می‌رسد در پشت هر کلمه‌ای که شما در مورد راه و روش زندگی کردن خود می‌گویید زمینه‌ی مشترکی وجود دارد و آن، ایمان قوی شما به مردم و زندگی است و اینکه هر اتفاقی حکمتی دارد. آیا این نظر درست است؟ شما به زندگی چگونه نگاه می‌کنید؟ آیا ایمان شما نقشی در آن بازی می‌کند؟
لئو بوسکالیا: من واژه‌ی امید را بیشتر می‌پسندم. امید، واژهای بی‌انتهاست و همچون واژه‌ی ایمان برای برخی از مردم ترسناک نیست.
آنتونی رابینز: به سبب اینکه این واژه به مسائل ماورا الطبیعی گره‌خورده است.
لئو بوسکالیا: به گمانم این‌گونه است. ایمان کلمه‌ی بسیار زیبایی است اما امید برای من حتی از ایمان هم فراتر است. امید می‌گوید که غیرممکن وجود ندارد. هر چیزی را که بتوانی رؤیایش را ببینی می‌توانی در دنیای واقعی بیافرینی. هر کاری که قصد داری انجام دهی از دست تو ساخته است.

وجود امید برای عشق و ادامه‌ی زندگی لازم و اساسی است. البته امید داشتن با توقع داشتن متفاوت است

اگر تو از چیزی یا کسی متوقع باشی، به‌احتمال‌زیاد ناامید خواهی شد اما اگر امیدوار باشی که فلان اتفاق خواهد افتاده درصورتی‌که چنین نشود، قدرت درک این را داشته باشی که وقتش هنوز نرسیده بود، فقط وقتش نبود یا شاید تو شخص مناسبی برای آن کار نبوده‌ای. امید مفهومی باز است. منظورم امید داشتن به چیزها و به مردم است نه انتظار داشتن از آن‌ها .

" اشخاص و منابع تأثیرگذار در دوران گذشته "

آنتونی رابینز: شما این حرف‌ها را از روی پشتوانه‌هایی که در زندگی داشتید می‌زنید. صحبت از شخص بخصوصی نیست، اما می‌خواهم به آن رجوع کنم، زیرا در مورد شما مطالبی خوانده‌ام. برای مثال میدانم که پدرتان هر شب از شما یک پرسش مهم می‌کرد و این کار او بیگمان محرکی بود که در شما شور و شوق آموختن را بیدار کرد. دست‌کم می‌توان آن را یک محرک اولیه به‌حساب آورد. همچنین می‌دانم که مادرتان خواننده‌ی اپرا بود. برخی از آن منابع زندگی گذشته‌ی شما که ممکن است بر مسیر زندگی و نحوه‌ی تفکر کنونی‌تان تأثیر گذاشته باشند کدم‌اند؟ منظورم منابعی است که در شما برخی باورهای بنیادین ایجاد کرده‌اند.

لئو بوسکالیا: گمان می‌کنم برجسته‌تر هر چیز این باشد که تابه‌حال هیچ‌وقت نشده با کسی دیدار کنم و بانفوذ به عمق وجود او، از او چیزی بیرون نکشیم. وقتی کسی را با صمیمیت در آغوش می‌گیرم دیوارها بی‌درنگ از هم می‌پاشند و شگفتی‌های وجود آنان به‌راحتی در دسترسم قرار می‌گیرد.
به‌طور طبیعی، همه از مردمی که بیشترین وقت خود را با آنان می‌گذرانند، مانند پدر و مادر، برادر و خواهر و دوستان صمیمی، چیزهای زیادی یاد می‌گیرند. اما من با هرکسی که ملاقات کرده‌ام، وقتی به فراسوی لایه‌های ظاهری او نفوذ کرده‌ام همیشه با چیزی غنی و شگفت روبه‌رو شده‌ام. به همین دلیل، هر وقت با کسی هستم، بدون توجه به این‌که او کیست، در این اندیشه‌ام که از این موقعیت چه چیزی بیرون خواهم کشید. اما این فقط زمانی ممکن است که با مردمان دیگر رودررو شوم. به همین دلیل است که دست از همه‌چیز شستم. بیمه‌ی عمر، خانه و اتومبیلم را فروختم و سه سال به دور دنیا سفر کردم تا آن مردم را از نزدیک بشناسم. وقتی جنگ امریکا با ویتنام شروع شد به این کشور رفتم و در آنجا بود که یاد گرفتم چگونه ویتنامی‌ها را دوست داشته باشم. در مورد خاورمیانه نیز چیزهایی میدانم، زیرا در آنجا هم بوده‌ام و تجربه‌هایی در این مورد دارم.

من به این نتیجه رسیده‌ام که آغوش گشودن به روی دیگر مردم، دیگر فرهنگ‌ها و ایده‌های جدید، بسیار ارزشمند است، زیرا آنگاه وجود آدمی پربارتر می‌شود. اما نباید آن را در خود نگاه داشت، بلکه باید به آن وسیله به دیگران کمک کرد تا آگاهی پیدا کنند

خلاصه این‌که مردم زیادی بر زندگی من تأثیر گذاشته‌اند، ازجمله پدر و مادرم و به‌ویژه خواهران کوچک‌ترم. ما بسیار فقیر بودیم و ناچار بودیم هر چه درمی‌آوردیم خرج خانواده کنیم. خواهر بزرگ‌ترم مجبور بود از مدرسه زودتر به خانه بیاید تا به خانواده‌ی بزرگ ما کمک کند، اما خواهر کوچک‌ترم همیشه راهی برای خوشحال کردن من پیدا می‌کرد. اگرچه او در آن زمان درآمد کمی داشت، از هر راهی که شده بود یک سکه‌ی ده سنتی برای من جور می‌کرد تا با آن به سینما بروم. یا اگر پی می‌برد کتابی لازم دارم، آن را زیر بالشم پیدا می‌کردم. این قبیل چیزها را هرگز فراموش نخواهم کرد.
از دیگر مردم تأثیرگذار بر زندگی‌ام، یکی هم معلم زبان دوران دبیرستانم بود که روزی در کنارم نشست و گفت «لئو، آیا می‌دانستی سبک نوشتاری بسیار خوبی داری که بسیار ساده، محاوره‌ای و آسان‌فهم است و می‌توانی از آن به‌عنوان یک پشتوانه استفاده کنی؟» و من این را نمی‌دانستم. یعنی هیچ‌کس تا آن زمان به نگفته بود که می‌توانم جمله‌ای بنویسم که دیگران قادر باشند از آن سر دربیاورند.
فکرش را بکن. معلم من می‌گفت تو باید به مدرسه بروی و ادامه تحصیل بدهی اما مادرم آرزوهای کوچکی داشت و از من می‌خواست آرایشگر بشوم.

آنتونی رابینز: اگر شما آرایشگر می‌شدید من همیشه برای اصلاح موهایم پیش شما می‌آمدم!
لئو بوسکالیا: استدلال مادرم این بود که چون همه مو دارند و موی آدم‌ها هر روز بلند می‌شود، اگر من آرایشگر شوم می‌توانم برای خود شغلی دست‌وپا کنم و از گرسنگی نمیرم . مدتی طول کشید تا توانستم مادرم را قانع کنم که شغل آرایشگری برازنده‌ی من نیست و باید دنبال کارهای دیگری بروم.

همه‌ی این مردم بر زندگی من تأثیر گذاشته‌اند و چنین مردمی هر روز سر راهم قرار می‌گیرند. برای مثال روزی در فلوریدا سخنرانی می‌کردم که بعد از پایان جلسه مردی پیشم آمد و گفت تو در سال‌های گذشته چیزهای زیادی به من داده‌ای و من برای جبران محبت‌هایت می‌خواهم تو را به ناحیه‌ی اور گلیدز (Ever Glades) ببرم.
من آن ناحیه را بسیار دوست داشتم. می‌توانستم دعوت آن مرد را رد کنم و بگویم نه خیلی ممنون. کار دارم و فردا باید ازاینجا بروم اما این پیشنهاد فرصتی بسیار دوستانه و بزرگ برای من بود. بنابراین بلیت هواپیما را باطل کردم و دو روز را به همراه آن انسان ‌دوست‌داشتنی در آنجا گذراندم. این هم از آن تجربه‌هایی است که می‌دانم هرگز از یادش نخواهم برد.
یا برای مثال، از وقتی به این ناحیه کوهستانی کوچ کرده‌ام دریافته‌ام اگر کسی می‌خواهد از شکوه و عظمت خداوند لذت ببرد باید به یک ورزش زمستانی بپردازد؛ در غیر این صورت، عمر گران‌بهایش را در کنار بخاری گرم هدر خواهد داد. به همین دلیل، در این سن و سال رفته‌ام در یک کلاس آموزش اسکی شرکت کرده‌ام و با همراهی مردم صبوری که مرا با خود به پیست می‌برند و کمک می‌کنند به ناشیگری خود بخندم. در حال کشف این هستم که تنها بودن در یک جنگل وحشی، نگاه کردن به ماه کامل از میان برف‌ها یا به سر بردن در سکوت مطلق طبیعت چگونه چیزی است. گویی هنوز عمری برای یادگیری و آموختن در پیش رو دارم.

" شگفتی‌های زندگی در دسترس همگان است "

آنتونی رابینز: و این اتفاقی است که هرلحظه می‌افتد. این‌طور نیست؟
لئو بوسکالیا: بلی، در لحظه‌لحظه‌های زندگی‌ام. اما فقط در مورد من این‌گونه نیست. نکته‌ای که می‌دانم تو همیشه بر آن تأکید می‌کنی و نباید از تأکید بر آن دست بکشی این است که شگفتی‌های زندگی فقط در دسترس عده‌ی اندکی انسان‌های خوشبخت نیست، بلکه در دسترس همه‌ی انسان‌هاست. اما فقط زمانی می‌توان از آن‌ها بهره‌مند شد که از پی‌شان رفت و به آن‌ها جامه عمل پوشاند.

اگر عشق می‌خواهی در اتاقت منتظر ننشین، زیرا عشق سراغ مردمی که منتظر می‌نشینند نمی‌آید. عشق، پدیده‌ای فعال و یک فعل و عمل است. باید به دنبالش بروی و آن را پیدا کنی. اگر در زندگی‌ات هیجان می‌خواهی باید آن را ایجاد کنی. اگر به دنبال زیبایی هستی باید آن را بیافرینی نه اینکه در انتظارش بنشینی. آنگاه تمام این شگفتی‌های زندگی به سراغ تو خواهند آمد. به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز، بی‌وقفه و پشت سر هم، مثل گلوله‌های مسلسل به سراغ تو خواهند آمد.

زندگی به‌قدری کوتاه است که وقت کافی برای دانستن، احساس کردن و فهمیدن چیزهایی که به دنبالشان هستی وجود ندارد. به همین سبب وقتی شاگردانم می‌گفتند حوصله‌شان سر رفته است چیزی را به سمت آنان پرتاب می‌کردم. البته من آدم خشنی نیستم اما وقتی کسی می‌پرسید چه‌کار باید بکنم؟ پرتقالی را برمی‌داشتم و آن را به ته کلاس پرتاب می‌کردم.
آنتونی رابینز: یا وقتی کسی می‌گفت نمی‌تواند کاری را انجام دهد، این واکنش را نشان می‌دادید.
لئو بوسکالیا: تو همچنین می‌دانی چیزی که مرا بسیار می‌ترساند تلویزیون است. از نظر من، تلویزیون اختراع بزرگی است، اما یکی از بزرگ‌ترین ایرادهایش این است که اگر مراقب نباشیم، ما را به تماشاگرانی ساکن و غیرفعال تبدیل می‌سازد. امروز هر کس به‌طور متوسط شش ساعت از مهم‌ترین ساعت‌های زندگی‌اش را جلوی آن جعبه‌ی جادویی می‌نشیند تا ببیند دیگران چگونه از زندگی لذت می‌برند.
آنتونی رابینز: یا این‌که به این کار وانمود می‌کنند.
لئو بوسکالیا: خوب، آنان به‌هرحال هنرپیشه هستند. اما این مصیبت نیست که شش‌ساعتی را که می‌توانی زندگی کنی صرف تماشای زندگی کردن دیگران کنی؟

" مرگ، آموزگار بزرگی است "

آنتونی رابینز: مشکل اینجاست که مردم هنر زندگی کردن را نیاموخته‌اند. بسیاری از ما می‌پنداریم که می‌دانیم چگونه زندگی کنیم.
لئو بوسکالیا: به همین دلیل است که مردم نیازمند معلم‌ها و الگوهایی هستند.
آنتونی رابینز: و همچنین مربی‌ها…
لئو بوسکالیا: تا به آنان نشان دهد زندگی به‌راستی ضیافت و سفرهای پربرکت است که در برابر ما گسترده شده ‌اما ما حتی به آن ناخنک هم نمی‌زنیم و چیزی که بیش از هر چیز دیگر، مردم را از خواب غفلت بیدار می‌سازد و گاهی مجبوریم مدت زیادی منتظرش بمانیم، مرگ است. به باور من، مرگ بزرگ‌ترین معلم است. مرگ معلمی است بسیار پرشکوه و تکان‌دهنده. مرگ بسیار عادل و آزادمنش است چون برای همه اتفاق می‌افتد.

وقتی شما از این واقعیت که موجودی فناپذیر هستید و برای همیشه زنده نخواهید ماند، آرامش بگیرید (نه اینکه فقط حرفش را بزنید، بلکه به‌راستی از آن آرامش قلبی بگیرید) همه‌چیز به ناگهان شور و حال دیگری پیدا می‌کند.
شاید نتوانم به شما بگویم تابه‌حال چند نفر پس از این‌که از ابتلای خود به یک بیماری مرگ‌آفرین آگاه شده‌اند، به ناگهان بزرگ‌ترین عاشقان زندگی شده‌اند. یا چند نفر پس از پشت سر گذاشتن یک حمله‌ی قلبی از خواب بیدار شده‌اند و با خود گفته‌اند: «من چه‌کار دارم می‌کنم؟ این چه راهی است که در پیش‌گرفته‌ام؟ خیلی احمقانه است، نه چیزی می‌بینیم نه به کسی عشق می‌ورزم و نه .
مرگ آموزگار بزرگی است که به ما می‌گوید اگر عاقل هستی منتظر من نمان، زیرا هرلحظه ممکن است از راه برسم. تو لزوماً در نودسالگی نخواهی مرد، بلکه ممکن است در جوانی بمیری. پس مرگ می‌تواند در هرلحظه از زندگی تو فرابرسد. بدان که مرگ همیشه در سر راه توست، با آگاهی از آن، از آن دور شو، زیرا درحالی‌که منتظر مرگ هستی موهبت زندگی هنوز در اختیار توست.
روند مرگ ما از روزی که به دنیا می‌آییم آغاز می‌شود. پس همه‌ی ما رفتنی هستیم. مهم نیست که چه کسی هستیم، چقدر مشهوریم، چند کتاب‌خوانده‌ایم و بر چند نفر تأثیر گذاشته‌ایم. هر چه و هر کس که باشیم، دیر یا زود رفتنی هستیم.

این روزها برنامه‌ی جدیدی از تلویزیون پخش می‌شود که شاید شما هم دیده باشید. در این برنامه از برخی مردم سی دقیقه فیلم گرفته می‌شود که طی آن از آنان می‌پرسند چه میراثی برای نوع بشر دارید؟ آنگاه وقتی انتخاب شدید دوباره این پرسش را از شما می‌کنند. من نیز جزو انتخاب‌شدگان این برنامه هستم و قرار است در همین چند ماه آینده در آن شرکت کنم. در این برنامه‌ی بسیار دیدنی که «یازدهمین ساعت» نام دارد از هر کس که انتخاب‌شده می‌خواهند گفته‌اش را با این جمله شروع کند «من یک ساعت بیشتر زنده نخواهم ماند و چیزی که می‌خواهم بدانی این است که … .
آنگاه این گفته‌ها درجایی حفظ می‌شوند، و تا زمانی که شخص موردنظر نمیرد به نمایش عمومی درنخواهند آمد. تهیه‌کنندگان این برنامه همیشه از اشخاصی که برای برنامه‌های آیند انتخاب‌شده‌اند می‌خواهند سه نفر را سفارش بکنند که گمان می‌کنند اشخاص مناسبی برای در میان گذاشتن این گفته‌ها هستند. سال پیش من سه نفر را سفارش کردم و دو نفرشان مردند!
آنتونی رابینز: قصد ندارید که مرا هم سفارش کنید؟!
لئو بوسکالیا: خیر! اما آن برنامه توجه ما را به این حقیقت جلب می‌کند که آنچه داریم برای همیشه در اختیار ما نیست. و این‌که اگر قرار است تو ازآنچه هست استفاده کنی باید همین حالا این کار را بکنی.

نباید منتظر عشق بمانی، باید همین حالا عشق بورزی. نباید منتظر فهمیدن باشی بلکه باید تلاش کنی همین‌الان بفهمی. نباید منتظر بمانی فردی تحصیل‌کرده شوی، بلکه باید همین حالا تحصیل را شروع کنی.. نباید برای در آغوش گرفتن کسی منتظر روزی بمانی که او در بستر مرگ قرار گیرد – کاری که اغلب ما می‌کنیم – بلکه باید همین حالا او را در آغوش بگیری. پس می‌توان گفت که مرگ آموزگار بزرگی است

" کسب لذت یا گریز از درد؟ "

تونی رابینز: به نظر می‌رسد که درد محرکی قوی‌تر است، زیرا در مردم احساس اضطرار ایجاد می‌کند، به نظر می‌رسد زندگی سرشار از درد است، زیرا بیشتر مردم به‌جای کارهای مهم، کارهای اضطراری را انجام می‌دهند
لئو بوسکالیا: شما درست میگویید، اما لذت قوی‌ترین محرک در میان دیگر محرک‌هاست
تونی رابینز: اما مردم از زندگی لذت کافی نمی‌برند.
لئو بوسکالیا: دلیلش این است که فرهنگ ما لذت را ترویج نمی‌کند و آن را پاس نمی‌دارد. اگر خوش باشی، تو را آدمی سبک‌سر قلمداد خواهند کرد. اگر وارد رستورانی شوی و مردمی را ببینی که دور میزی نشسته‌اند و میگویند و می‌خندند و از زندگی لذت می‌برند، با خودخواهی گفت لابد مست کرده‌اند یا به سرشان زده است. بااینکه به سبب خوشی کردنشان به آنان بدگمان خواهی شد.
تونی رابینز: یا این‌که آنان را آدم‌های باهوشی به‌حساب نخواهیم آورد.
لئو بوسکالیا: بلی. امروز بسیاری از مردم زندگی را یک مشغله‌ی بسیار جدی تلقی می‌کنند. چقدر خنده‌دار، نخست این‌که زندگی مشغله نیست، دوم این‌که هیستریک است نه جدی. و تا زمانی که تو در این دنیای آشفته حس شوخ‌طبعی نداشته باشی، بی‌گمان دیوانه خواهی شد.

تونی رابینز: در ملاقات با مردم یا در همایش‌ها وقتی از مردم می‌خواهم به‌عنوان یک تمرین در یک حالت شدید عاطفی قرار گیرند، باوجودآنکه به آنان می‌گویم می‌توانند در یک حالت مثبت یا منفی قرار بگیرند، از هر ۱۰ نفر، ۹ نفرشان حالت منفی را انتخاب می‌کنند. زیرا شدت را بیشتر به منفی بودن ربط می‌دهند تا به مثبت بودن. به نظر می‌رسد مردم دسترسی آسانی به درد دارند تا لذت. نه این‌که درد قدرتمندتر باشد، بلکه در فرهنگ ما ارتباط با درد قوی‌تر است. حال پرسش این است که چگونه می‌توانیم این وضع را تغییر دهیم؟ چگونه می‌توانیم به مردم کمک کنیم از زندگی لذت بیشتری ببرند؟ مردم چه‌کارهایی در این مورد می‌توانند انجام دهند؟

لئو بوسکالیا: یکی از کارهایی که من نوعی می‌توانم بکنم این است که می‌توانم خوش و شادمان زندگی کنم و الگویی برای شادمانی باشیم. می‌توانم در چارچوب محدود موقعیت عینی، وجود خود را گسترش دهم. می‌توانم خوشی به ارمغان بیاورم و به مردم نشان دهم که خوش و شادمان بودن و خندیدن و قهقهه زدن هیجان‌هایی معتبر و با ارزش‌اند.

هم‌اکنون مشغول نوشتن کتاب جدیدی هستم و امروز صبح در بخش کوچکی از آن به ارزش ساده‌دل بودن پرداختم. در آنجا اشاره کردم که ما دیگر نمی‌دانیم چگونه ساده‌دل باشیم. نمی‌دانیم چگونه بدون چارچوب و قاعده تفریح کنیم و خوش باشیم.

وقتی به مردم میگویم بروید خوش باشید و تفریح کنید منظور مرا درک نمی‌کنند و میگویند «خوب، ما می‌توانیم برویم گلف بازی کنیم.» این کار هم تفریح است اما از نوع قاعده‌مند و دارای چارچوب. پرداختن به ورزش گلف یا تنیس می‌تواند برای برخی از مردم حکم تفریح و سرگرمی را داشته باشد اما من از خوشی‌های بدون قاعده و چارچوب سخن می‌گویم .

چند وقت پیش به میهمانی شامی دعوت شدم. جو مجلس بسیار سنگین بود و میهمانان در مورد مرگ، ناخوشی، بیماری و موضوع‌هایی از این قبیل صحبت می‌کردند. ناگهان یکی از مردان حاضر در آنجا از جای خود برخاست و گفت «حالا بیاید باهم دور اتاق لی‌لی کنیم.» همه از شنیدن این حرف یکه خوردند اما او با گفتن آن، توجه ما را به این حقیقت جلب کرد که خوب، این قبیل موضوع‌های زندگی چنین و چنان‌اند، اما هنوز خوشی‌های بدون قاعده و چارچوبی وجود دارند که می‌توان به آن‌ها پرداخت. بیاید این حقیقت را فراموش نکنیم. بیایید دور اتاق لی‌لی کنیم. بیاید ساده‌دل باشیم و کاری سبکسرانه انجام دهیم.
همیشه این گفته را به یاد دارم. گمان می‌کنم توماس مرتون بود که گفت تمام عاشقان و قدیسان بزرگ، لوده‌های تعالی‌یافته بودند! من عاشق این گفتار حکیمانه هستم، زیرا به‌راستی این‌گونه است.

" معجزه یا واقعیت؟ "

تونی رابینز: پس مسئله‌ی واقع‌گرا بودن چه می‌شود؟ بیشتر مردم بر واقع‌گرایی متمرکزند!
لئو بوسکالیا: خوب، اگر می‌دانستیم چه چیز واقعی است، آن‌وقت می‌توانستیم واقع‌گرا باشیم. من تاکنون نتوانسته‌ام بفهمم چه چیز واقعی است و چه چیز غیرواقعی!

تونی رابینز: و معمولاً برداشت مردم از واقعیت به مقدار بسیار زیادی از خود واقعیت محدودتر است، حتی اگر می‌دانستیم واقعیت چیست!
لئو بوسکالیا: همچنین معمولاً از نوع منفی است. من تعریف واقعیت را نمی‌دانم. من نمی‌دانم که واقعیت چیست، من همچون آن راهبی هستم که می‌پرسد «آیا من راهی هستم که پروانه‌ای را که راهبی را می‌بیند می‌بینم یا پروانه‌ای هستم که راهبی را که پروانه را می‌بیند می‌بینم؟
تونی رابینز: من که کاملاً گیج شدم!!!

لئو بوسکالیا: من نمی‌دانم. من نمی‌دانم کدام‌یک هستم. نمی‌دانم آنچه هستم چیست. عده‌ای بر این باورند که زندگی رؤیایی بیش نیست. ممکن است روزی از خواب بیدار شویم و پی ببریم هر چه از سر گذرانده‌ایم در دنیای خیال بوده است. من مشکلی از این بابت ندارم و به آن اهمیت نمی‌دهم.
تونی رابینز: شما وقتی در این دنیا بودید اوقات خوشی را سپری کردید.
لئو بوسکالیا: نیازی ندارم بدانم یا نیازی ندارم مطمئن باشم که آیا زندگی رؤیا هست یا نیست. می‌توانم همچنان با ایمان زندگی کنم. می‌توانم با امید و با معجزه زندگی کنم. من تابه‌حال به خود زحمت نداده‌ام به معجزه باور پیدا کنم اما زندگی‌ام همیشه با معجزه همراه بوده است. و مردمی که به معجزه باور ندارند کسانی هستند که می‌گویند چیزی به اسم معجزه وجود ندارد.

تونی رابینز: خیلی جالب است در گفت‌وگویی که در این مورد با دکتر برنی سیکل داشتم او می‌گفت اگر کسی به معجزه باور نداشته باشد واقع‌گرا نیست.
لئو بوسکالیا: کاملاً درست است و این سخن او به‌هیچ‌وجه متناقض نیست. این از آن عبارت‌های زیبا و شگفتی است که زبان می‌تواند بیافریند. کاری است که شاعران می‌توانند با استفاده از چند کلمه انجام دهند و با قرار دادن معجزه گونه‌ی کلمات در محلی درست یک شاه‌بیت زیبا بیافرینند. جمله‌ای هست که آن را بسیار دوست دارم. همیشه آن را به یاد دارم و کمک بزرگی برای من است. آن راهبه ی کوچکی که می‌گفت اکنون‌که کومه‌ام سوخته است می‌توانیم ماه را ببینم!

شاعران می‌توانند با به‌کارگیری زبان، نمادها و استعاره‌ها چنین عبارت‌های زیبا و پرمعنایی بسازند تا زندگی ما را غنی‌تر سازند و به ما کمک‌کننده ماه را ببینیم، ماه سر جای خود است. اما ما این را نمی‌دانیم زیرا هرگز زحمت نگاه کردن به آن را به خود نمی‌دهیم.

تمام چیزهای شگفت زندگی نظیر چهره‌ی زیبای فرزندانمان، همیشه در برابر چشمان ماست اما ما نیم‌نگاهی به آن‌ها نمی‌کنیم. حتی به چهره‌ی کسی که دوستش داریم نگاه نمی‌کنیم و این ‌یکی از ماجراهای غم‌انگیز زندگی است.

یادم می‌آید یکی از پرسش‌هایی که در کلاس عشق از شاگردانم می‌کردم این بود: «آیا میدانید چشمان مادرتان چه رنگی است؟»
عبرت‌آموز بود که فقط سی درصد از حاضران در هر کلاس می‌توانستند به این پرسش پاسخ دهند، اما همه پس از پایان کلاس به خانه می‌رفتند و به چشمان مادرشان نگاه می‌کردند، کمترین فایده‌ی این کار آن بود که بدون دانستن این موضوع از دنیا نمی‌رفتند و وقتی در بهشت از آنان پرسیده می‌شد چشمان مادرتان چه رنگی است می‌توانستند از این آزمون روسفید بیرون آیند.

اما تصور کن کسی سال‌ها در کنار مادرش زندگی کند اما هرگز به چشمان او نگاه نکند و نتواند بگوید چشمان او قهوه‌ای است یا سبز، اگر دراین‌باره بیشتر فکر کنیم، متوجه خواهیم شد که اطلاعات ما در مورد کسانی که دوستشان داریم بسیار اندک است. برای مثال آیا میدانیم تاریخ تولد مادرمان کی بوده است؟ آیا از زندگی گذشته‌ی او قبل از ازدواج با پدرمان چیزی می‌دانیم؟ آیا از لحظه‌های ناامیدی او خبرداریم؟
اغلب ما وقت یا علاقه‌ای برای دانستن این قبیل چیزها نداریم. آنگاه وقتی دلبندان ما از دنیا می‌روند در شگفت می‌مانیم که چرا هیچ یادمانی از آنان نداریم!

" پرسش‌های برانگیزاننده‌ی پدر "

تونی رابینز: حسی از ارتباط پیوستگی یا ریشه‌دار بودن. بگذارید دراین‌باره بیشتر صحبت کنیم. پدرتان هر شب پرسش‌هایی از شما می‌کرد. این پرسش‌ها چه بودند؟
لئو بوسکالیا: پدرم هر شب از من می‌پرسید «دلبندم، امروز چه چیزی یاد گرفته‌ای؟ و ما همیشه مطلبی برای یادگرفتن داشتیم، زیرا یادگیری مطالب جدید برایمان اهمیت داشت و پیوسته از کتاب‌های اطلاعات عمومی استفاده می‌کردیم، همه‌ی ما ناچار بودیم هرروز مطلب تازه‌ای باد بگیریم اما این تجربه به‌قدری زیبا بود که هنوز هم از آن استفاده می‌کنم. حرفی که پدرم در مورد رفتن به رختخواب با همان نادانی‌ای که صبح‌ها از خواب برمی‌خیزیم می‌گفت همیشه در یادم است. این گفته‌ی او بسیار دردناک و بیانگر عادت‌های زشت ما و فرهنگ ما بود.

تونی رابینز: اما به نظر می‌رسد که او در شما عادتی کاملاً مفید ایجاد کرد.
لئو بوسکالیا: بلی. او در من شوقی فراوان برای آموختن پدید آورد، زیرا خود، آن را داشت. گاهی به این فکر می‌افتم مردی مثل پدر من بالقوه اندیشمندی بزرگ بود. او در عمل عاشقی بزرگ بود ولی همچنین می‌توانست اندیشمندی بزرگ هم بشود. اما شرایط محیط او به‌گونه‌ای بود که مجبور شد در کلاس پنجم ترک تحصیل کند. از آن گذشته خانواده‌ای پرجمعیت داشت که هرگز نگذاشت گرسنه بمانند. در قبال همه احساس مسئولیت می‌کرد و همیشه از جان خود مایه می‌گذاشت. در زندگی‌اش کامروا بود و از هیچ‌چیزی احساس پشیمانی نمی‌کرد. من این را می‌دانم، زیرا زمانی که در بستر مرگ افتاده بود مدت یک سال در کنار هم بودیم و فرصت داشتیم در مورد این قبیل موضوع‌ها باهم حرف بزنیم.
فکر کردن در مورد گذشته و این‌که زندگی می‌توانست بهتر ازآنچه بود باشد کمی ناراحت‌کننده است، اما همچنین به ما یادآوری می‌کند که هنوز زنده هستیم و می‌توانیم به همه‌چیز دست‌یابیم و اگر نتوانیم، جای بسی تأسف خواهد بود. شرایط محیط گاهی مانع ما می‌شود. اما اگر هیچ شرایط نامساعدی وجود نمی‌داشت، هیچ بهانه‌ای هم نمی‌توانست وجود داشته باشد.

تونی رابینز: پس پدر شما نه‌فقط هر شب از شما پرسش‌هایی می‌کرد، بلکه می‌خواست پاسخ را نیز بداند. در حقیقت پاسخ‌های شما او را مجذوب می‌کرد.
لئو بوسکالیا: اگر ما پرسشی داشتیم بایست آن را بالا و پایین می‌کردیم و در موردش حرف می‌زدیم. برای مثال، فقط کافی نبود که جمعیت کشور نپال را بدانیم، بلکه همچنین بایست می‌دانستیم این کشور در کجای جهان واقع است. ازاین‌رو بود که وقتی سفر به دور دنیا را آغاز کردم از قبل می‌دانستم که کشور نپال در کدام گوشه از دنیاست و اطلاعات زیادی در مورد این کشور داشته همواره در حال آموختن بودن، شیوه‌ی جالبی برای سپری کردن زندگی است که هرگز از آن خسته نمی‌شوید. تا زمانی که به افزودن چیزهایی تازه به ذهن و روان خود ادامه دهید، هرروز تازگی دارید و هیچ‌گاه یکنواخت نمی‌مانید.
تونی رابینز: کاملاً روشن است. شما این موضوع را به‌خوبی نشان دادید. بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم.

" زندگی در محله‌ای زاغه‌نشین "

تونی رابینز: اکنون در مورد آن دوره از زندگی‌تان صحبت کنید که همراه با خانواده‌ی خود به ناحیه‌ی قدیمی شهر لس‌آنجلس مهاجرت کردید. شما در محله‌ای که می‌توان آن را زاغه‌نشین خواند بزرگ شدید. در مورد آن محیط صحبت کنید.
لئو بوسکالیا: در آن زمان آنجا یک محله‌ی زاغه‌نشین بود، اما در معنای مثبت آن، نه در بار منفی‌ای که معمولاً از شنیدن این واژه به ذهن ما متبادر می‌شود. در آن زمان، مردمی که به امریکا مهاجرت می‌کردند، برای احساس هویت و راحتی در یکجا گرد هم می‌آمدند. به همین دلیل ایتالیایی‌ها، آلمانی‌ها، یهودی‌ها و … در کنار هم زندگی می‌کردند.

محله‌ای که من در شرق لس‌آنجلس در آنجا بزرگ شدم، اکنون محله‌ای زاغه‌نشین بابار منفی است، زیرا فقر در آنجا بیداد می‌کند، اما در آن زمان اگرچه آنجا محله‌ای فقیرنشین بود، چند فرهنگی هم بود و بسیار تجربه‌آموز. منظورم دوستان نزدیک است. در همسایگی دیواربه‌دیوار ما یک خانواده‌ی یهودی زندگی می‌کرد که پسرشان بهترین دوست من بود. همچنین چند دوست ژاپنی داشتم که وقتی در جریان جنگ جهانی دوم محل ما را ترک کردند تا در یک اردوگاه مستقر شوند، خیلی گریه کردم و همیشه برایشان نامه می‌نوشتم. من از تمام مزایای چنین محله‌ای برای رشد و نمو یافتن بهره‌مند بودم. بنابراین می‌توانم بگویم که آنجا نه یک محله‌ی زاغه‌نشین، بلکه محیطی زیبا برای زندگی کردن بود.

تونی رابینز: حتماً در آن زمان احساس بسیار بدی در مورد انگ‌هایی که به شما می‌زدند داشتید.
لئو بوسکالیا: بلی، کسانی بودند که به من وصله‌های ناجور می‌زدند و من مجبور بودم یک‌جوری با این مسئله کنار بیایم اما کار آسانی نبود. همچنین داغ ننگ فقیر بودن روی پیشانی من بود. هم‌سن‌وسال‌های من همگی کفش اسکیت داشتند اما من در تمام عمرم یک جفت کفش اسکیت از خودم نداشتم. هیچ‌گاه دوچرخه نداشتم و همان‌گونه که گفتم تنها کتابی که مال خودم بود همان کتابی بود که خانم کتابدار کتابخانه‌ی معلمان به من هدیه داده بود. تنها نوار ترانه‌ای که داشتم یکی دیگر از دوستان نزدیکم به من داده بود. اما هیچ‌کدام از این کمبودها مرا ناراحت نمی‌کرد، بلکه به من کمک کرد قدر و ارزش چیزهایی را که دارم بدانم و مرا از مسئولیتی که در برابر مردم ندار داشتم آنگاه ساخت . به همین دلیل است که در آخرین سال‌های عمرم همگی دارایی‌هایم را بخشیده‌ام و دیگر به چیزی نیاز ندارم. در سال‌های اخیر سازمانی را به نام بنیاد خوشبختی بنیان نهاده‌ام تا از این طریق به مجریان طرح‌هایی که مردم را با لذت بخشیدن آشنا می‌کنند کمک مالی کنیم. من از این بابت احساس خوشحالی بسیاری می‌کنم، زیرا اگر مردم را با لذت بخشیدن آشنا کنی، آنان را با بهترین لذت دنیا آشنا کرده‌ای. 

می‌خواهم بگویم در زندگی انجام دادن هیچ کاری آن احساس رضایت و خرسندی برخاسته از بخشیدن را به ما نمی‌دهد.
البته منظور از بخشیدن، فقط بخشیدن پول نیست که معمولاً نخستین چیزی است که با شنیدن این واژه به ذهن مردم متبادر می‌شود.

واریز کردن پول به‌حساب یک سازمان خیریه کار خوبی است، اما با سر زدن به محل آن سازمان و در آغوش گرفتن یک بیمار مبتلابه ایدز برابر نیست. با رفتن به ملاقات سالمندان و در دست گرفتن دستان پیرزنان با پیرمردهایی که چندین روز است کسی به دیدارشان نیامده برابر نیست. بابا سر زدن به بیماری ناتوان و رسیدن به سرووضع او. این قبیل کارها هستند که آن رضایت خاطر را از این‌که در این دنیا کاری کرده‌ایم در ما ایجاد می‌کنند. آنگاه پس از مدتی چنان غرق بخشیدن می‌شوی و این عمل تو چنان حالت زیبایی به خود می‌گیرد که حتی درباره‌اش فکر هم نمی‌کنی. به این دلیل می‌بخشی که بخشیدن و از خود گذشتن میل و انگیزه‌ای برخاسته از طبیعت درونی توست.
تونی رابینز: و اغلب مردم نمی‌دانند که چنین فرصتی در اختیاردارند.

لئو بوسکالیا: درست است. من قبلاً به شاگردان خود در کلاس عشق تکلیف کرده بودم که هر کس چیزی به دیگری بدهد و کاری برای کسی انجام دهد. اگر کسی پیشم می‌آمد و می‌پرسید «من چه‌کاری می‌توانم برای دیگران انجام دهم؟» به شوخی به او می‌گفتم: «نکند عقل از سرت پریده؟ تو در کدام سیاره زندگی می‌کنی؟ کره‌ی مریخ؟ کافی است کمی به دوروبرت نگاه کنی. مردم گرسنه همه‌جا هستند. انسان‌های تنها، کودکان نیازمند، مردمی که توانایی خواندن و نوشتن ندارند، خانه‌هایی که نیازمند تمیز کردن و تعمیرند به‌وفور در همه‌جا یافت می‌شوند.

مادر ترزا می‌گفت بزرگ‌ترین نشانه‌ی عشق، برداشتن یکجا رو و تمیز کردن جلوی در خانه‌ی کسی است، نیازی به داشتن یک‌میلیون دلار پول نیست. اگر تو یک‌میلیون دلار پول داشته باشی و بتوانی آن را ببخشی کار شگفتی انجام داده‌ای می‌خواهم بگویم هدف اصلی داشتن یک‌میلیون دلار چیزی جز بخشیدن آن نیست. اما تو برای بخشیدن نیازی به آن نداری و گاهی حتی با بخشیدن این مبلغ کلان، آن رضایت خاطر برخاسته از جارو کردن جلوی خانه‌ی کسی یا تروتمیز کردن یک بیمار ناتوان به دست نمی‌آید.
تونی رابینز: در ارتباط با این موضوع باید بگویم من خودم در فقر شدیدی بزرگ شدم. شخص ناشناسی هرسال در روز شکرگزاری به در خانه‌ی ما می‌آید و برای ما غذا می‌آورد. آن‌ها نمی‌خواستیم آن غذا را از او بپذیریم. درواقع پدرم نمی‌خواست، اما چاره‌ای جز این نداشتیم. از آن زمان با خود عهد بستم که همیشه به مردم گرسنه کمک کنم اما هیچ‌گاه به آنان پول نداده‌ام.
وقتی ۱۸ سال داشتم همین‌جوری و بدون تصمیم قبلی برای خرید به بازار رفتم. آن روز از این‌که برای نیازمندان خرید می‌کردم بسیار خوشحال بودم. وقتی می‌خواستم کالاهایی را که خریده بودم به مردم نیازمند تحویل دهم مثل یک کارگر آن‌ها را تحویل می‌دادم نه مثل یک شخص عادی. از آن روز تاکنون هرسال در روز شکرگزاری این کار را انجام می‌دهم. در سال‌های اخیر بچه‌هایم را نیز با خود می‌برم.
یک روز سبد بزرگی را که پر از پتو، پوشاک و خوراک بود برداشتیم و به همراه پسر چهارساله‌ام به پارکی که محل تجمع بی‌خانمان‌ها بود رفتیم. نزدیکی‌هایی توالت عمومی مردی روی زمین دراز کشیده بود و لباس‌های مندرس جورواجوری به تن کرده بود تا خودش را گرم نگه دارد، به پسرم گفتم که برود و سبد را به او بدهد و برای او یک روز شکرگزاری خوب آرزو کند. پسرم به آن مرد نزدیک شده سبد را در دستش گذاشت و گفت: «روز شکرگزاری مبارک.» ناگهان آن مرد بازوی پسرم را گرفت. من بی‌درنگ به وسط صحنه دویدم و خواستم بر سر آن مرد فریاد بکشم، اما او فقط به چهره‌ی پسرم نگاه کرد، دست او را گرفت و بوسید و گفت: متشکرم!
این تجربه برای یک پسر چهارساله، تجربه‌ای فراموش ناشدنی است و ازنظر من مردم باید چنین تجربه‌هایی را از سر بگذرانند، زیرا اگر یکی از آن‌ها را از سر بگذرانی، به آن عادت می‌کنی. و این عادت، عادتی مفید است و حال و هوای پرشوری را ایجاد می‌کند که از هر کلمه‌ای که به زبان می‌آوری به بیرون می‌تراود.

لئو بوسکالیا: اگر لازم است عادتی داشته باشیم و به نظر من باید که داشته باشیم – باید از نوع مثبت آن باشد. منظورم عادت سلام کردن به مردم، لبخند زدن به روی دیگران، در طبق اخلاص گذاشتن داروندارمان، ادا کردن وظیفه و مسئولیتی که در قبال دیگران داریم و این قبیل کارهاست. این‌ها عادت‌های زیبایی هستند، عادت‌های سالمی که به رشد دیگران کمک می‌کنند.
ما باید این زیبایی‌ها را بیاموزیم و پرورش دهیم. آن‌ها در فطرت وجود ما هستند، اما به‌تدریج که بزرگ‌تر می‌شویم از این‌که وجود خود را گسترش بدهیم می‌ترسیدم، می‌ترسیم که نکند مرا طرد کنند. تو تا وقتی دست به عمل نزنی از نتیجه آگاه نخواهی شد. همه‌ی تجربیات ارزشمند زندگی چنین‌اند. تو تا وقتی آن‌ها را از سر نگذرانی و امتحانشان نکنی، آن لحظه که مطمئن شوی امن‌وامان هستی، بدان که مرده‌ای.

" عشق ورزیدن را چگونه باید آموخت؟ "

تونی رابینز: کاملاً واضح است که احساس امنیت در فهرست شما مقام بالایی ندارد. بگذارید از شما بپرسم که چگونه باید به مردم یاد دهیم عشق ورزیدن را یاد بگیرند. گفتیم که مردم باید عشق ورزیدن را یاد بگیرند. اما چگونه؟
لئو بوسکالیا: شاید کسانی باشند که بتوانند این کار را انجام دهند اما چنین کاری فراتر از توان من است. من نمی‌توانم به مردم یاد بدهم چگونه عشق بورزند. فقط می‌توانم راه‌های گوناگونی را پیش پایشان بگذارم. می‌توانم ایده‌های مختلفی را با آنان مطرح سازم تا در موردش فکر کنند. می‌توانم آنان را به مراقبه وادارم یا پیشنهادهایی در این زمینه بکنم. اگر کتاب‌هایی را که نوشته‌ام مرور کنید متوجه خواهید شد که هیچ‌کدام از آن‌ها در زمره‌ی کتاب‌های کاربردی قرار ندارند.

می‌دانید که در بخش بررسی کتاب روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز فهرستی از کتاب‌های پرفروش منتشر می‌شود و خوشبختانه چند تا از کتاب‌های من در ردیف کتاب‌های پرفروش قرار دارند. آن‌ها کتاب‌ها را در سه‌طبقه‌ی داستانی، غیرداستانی و کاربردی طبقه‌بندی می‌کنند، تابه‌حال هیچ‌یک از کتاب‌های من در طبقه‌ی کتاب‌های کاربردی قرار نگرفته‌اند، زیرا من هرگز در کتاب‌هایم به مردم نگفته‌ام که چگونه کاری را انجام دهند، بلکه هزاران راه در پیش پای آنان گذاشته‌ام.
تونی رابینز: شما بیشتر از استعاره‌ها و تمثیل‌ها استفاده می‌کنید.
لئو بوسکالیا: مثال‌هایی از رفتارهای عاشقانه، مثال‌هایی از رنج و درد و غلبه بر ترس و چیزهایی از این قبیل. فقط میگویم به این نگاه کنید.

این تنها راه اساسی یاددادن است. اگر کسی خیال می‌کند با گفتن برخی مطالب می‌تواند به مردم چیزی یاد دهد لابد خیلی نادان است. دو به‌علاوه‌ی دو می‌شود چهار.
برای من یاددادن همیشه حکم گستردن سفره‌ای از غذاهای گوناگون و دعوت از مردم برای خوردن آن غذاها را دارد. چون‌که می‌دانم اگر غذاهای گوناگونی عرضه کنم همه غذای موردعلاقه‌ی خود را خواهند یافت، اما اگر خوراک‌های اندکی در سفره‌ی خود داشته باشم، افرادی پیدا خواهند شد که به آن غذاها حساسیت دارند یا این‌که از آن‌ها خوششان نمی‌آید و درنتیجه دیگر هیچ‌گاه سر سفره‌ی تو بازنخواهند گشت. به‌این‌ترتیب، وقتی من مردم را سر سفره‌ی خود دعوت می‌کنم و می‌گویم از خودتان پذیرایی کنید و هرچه دوست دارید بخورید، اگر آنان غذاهای مرا خوب و مفید یافتند، چرا دفعه‌ی بعد برای مثال مارچوبه یا کنگر را امتحان نکنند؟ اگر هم نخواستند، می‌توانند از خوردنشان صرف‌نظر کنند!
از این راه است که می‌توان به مردم چیزهایی یاد داد. همان‌گونه که اگزوپری’، نویسنده و فیلسوف فرانسوی می‌گفت: یادگیری، به بیرون کشیدن است نه زورچپانی به درون!

پس آموزنده است اگر بگویم تمام آنچه لازمه‌ی رشد و تکامل ماست از قبل درون ماست. کاری که معلم انجام می‌دهد این است که به ما کمک می‌کند به این منابع درونی دسترسی پیدا کنیم و ما را تشویق می‌کنند آن‌ها را استخراج‌کنیم. وقتی این کار را کردیم از آن‌ها تجلیل می‌کنند و می‌گوید اکنون دوباره به درون خود رجوع کن و چیز دیگری پیدا کن

" تعالیم ذن و بودیسم "

تونی رابینز: سقراط می‌گفت یادگیری همان به یادآوردن است. بنابراین من معتقدم همه‌ی منابع در وجود ما هستند. در اینجا نیز موضوع آگاه کردن مردم از آن‌ها مطرح می‌شود. همان‌طور که گفتید، استعاره‌ها، حکایت‌ها و تمثیل‌ها نیروی زیادی در خود نهفته دارند و شما به‌راستی در استفاده از آن‌ها ماهرانه عمل کرده‌اید. چنین به نظر می‌رسد بسیاری از حکایت‌هایی که شما به کار می‌برید از مکتب ذن یا بودیسم برگرفته‌شده است. آیا این دو مکتب در راه و هدفی که دنبال می‌کنید نقشی به عهده داشته‌اند؟
لئو بوسکالیا: زمانی که در آسیا اقامت داشتم دنبال چنین چیزهایی بودم.

در آن زمان، این کار بسیار شایع بود. وقتی در ژاپن بودم در محضر یک استاد ذن تحقیق و مطالعه کردم. سپس به تایلند رفتم و در بانکوک مدتی در یک معبد بودایی با راهبه ها زندگی کردم. هر کاری می‌کردند من هم می‌کردم. در رودخانه شنا می‌کردیم، سرود می‌خواندیم، مراقبه می‌کردیم و از یک مرشد بزرگ که هنوز زنده است و اغلب او را می‌بینم درس می‌گرفتیم. تجربه‌ی بسیار آموزنده‌ای بود. اما همان‌گونه که آن مرشد بودایی می‌گفت، اگر یاد گرفته بودم چشمانم را بازکنم، هر چیزی که در آنجا یاد گرفتم می‌توانستم همین‌جا یاد بگیرم.

بنابراین من توصیه نمی‌کنم که همه باید باروبندیلشان را ببندند و به یک معبد بودایی بروند. این کار برای بسیاری از مردم وقت تلف کردن است. گروه بیتل ها این را ثابت کردند. اعضای این گروه به شرق سفر کردند تا به‌روشنی برسند اما در آنجا پی بردند آنچه را به دنبالش بودند می‌توانستند در لندن پیدا کنند و این سفر لزومی نداشت.

پس باید گفت راه‌های بسیاری وجود دارد. مسیرهای بسیار، مردم و معلمان بسیار. و این بسیار شگفت‌انگیز است، زیرا به آن معناست که ما می‌توانیم راه مناسب خود را از میان دیگر راه‌ها انتخاب کنیم. می‌توانیم به دنبال معلم‌ها و آموختنی‌هایی برویم که با ما سازگار هستند.

تونی رابینز: در مورد کسانی که تجربه‌ی مشابهی را از سر می‌گذرانند اما واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند چه می‌توان گفت؟ با دو نفر بدرفتاری می‌شود اما آنان به دو روش کاملاً متفاوت رفتار می‌کنند چرا؟
لئو بوسکالیا: ازنظر من بخش زیادی از زندگی، یک نگرش و انتخاب است. ممکن است کسی یک سیلی بخورد و برای همه همیشه در خود فرو برود و وجودش را شکوفا نسازد. ممکن است دیگری پنجاه سیلی بخورد و راه خودش را برود و آن را چیز مهمی به‌حساب نیاورد.

به گمان من نوع تفکر من است که زندگی مرا سرشار از شادی، معجزه و شگفتی می‌سازد. من در دنیایی جداگانه زندگی نمی‌کنم، بلکه در همان دنیایی زندگی می‌کنم که دیگران می‌کنند. مجبورم باهمان ترافیک، همان مالیات بر درآمد و همان مردم خرافاتی به سر برم. هر چه دیگران را به تباهی می‌کشاند مرا نیز به تباهی می‌کشاند. تفاوت در نوع نگاه من به زندگی است و می‌دانی که از نگاه من، هیچ تجربه‌ای به‌خودی‌خود بد نیست.
تونی رابینز: این باوری بسیار مهم است.
لئو بوسکالیا: ازنظر من همه‌ی تجربه‌های زندگی باارزش‌اند. یک تجربه زمانی شکلی ناگوار به خود می‌گیرد که از آن درس نگیریم، و اگر تو از رویدادی درس نگیری، دوباره به سرت خواهد آمد و به‌احتمال بسیار زیاد سیلی دیگری خواهی خورد. پس تو یاد می‌گیری، رنج و زحمت را به جان می‌خری، بیشتر می‌آموزی، دوباره به آن موقعیت بازمی‌گردی، دوباره یاد می‌گیری و همین‌طور تا آخر.

اگر تو هر تجربه‌ای را تجربه‌ای آموزنده تلقی کنی و از آن درس و عبرت بگیری، آنگاه حتی دردناک‌ترین تجربه‌ها برای دیگر مردم، برای تو به تجربه‌ای مثبت تبدیل می‌شود

به گمان من نکته در اینجا نهفته است. اگر رازی برای خوشبختی وجود دارد، آن راز، پیدا کردن راهی برای دگرگون ساختن تمام تجربه‌های زندگی به تجربه‌های مثبت و آموزنده است. و اگر تو بتوانی نهایی‌ترین و ویرانگرترین تجربه‌ی زندگی، یعنی مرگ را تجربه‌ای مثبت در نظر بگیری آنگاه تمام دیگر تجربه‌های زندگی در نگاه تو بی‌ارزش و کم‌اهمیت می‌شوند و در برابر آن رنگ می‌بازند.

"سوگواری و داغ‌دیدگی "

تونی رابینز: شما در این قبیل موارد چه می‌کنید؟ برای مثال به خانواده‌ای که فرزند ۱۵ ساله‌شان را در یک تصادف ازدست‌داده‌اند و درد و رنج بسیاری را تحمل می‌کنند چه دلداری‌ای می‌توانید بدهید؟ در اینجا نیز می‌دانم که سخنی از معنا و مقصود زندگی نخواهید گفت، اما این به معنایی که مردم از زندگی استنباط می‌کنند بازمی‌گردد.
لئو بوسکالیا: نمی‌دانم خبردارید یا نه که به‌تازگی کتابی در مورد مرگ نوشته‌ام که The Fall of Freddy The Leaf نام دارد. همراه این کتاب دو نوار هست که در آن‌ها به موضوع سوگواری پس از مرگ پرداخته‌ام. در آنجا به این موضوع اشاره‌کرده‌ام که هر انسانی حق دارد هر احساسی داشته باشد و اگر کسی پس از مرگ عزیزی سوگواری نکند، انسان نیست. پس وقتی عزیزی را از دست می‌دهی، جیغ بزن، فریاد بکش، گریه کن، بر درودیوار بکوب، به سرنوشت بد خود افسوس بخور، سر مزار او زار بزن و بگذار این احساس‌ها جاری شوند. آنگاه بدان این اتفاق جزئی از روند زندگی است که فراتر از اختیار توست. مهار آن در دست نیروی بزرگ‌تر است که در موردش هیچ نمی‌دانی. پس بگذار بگذرد و برود. آنگاه می‌توانی همه‌چیز را سروسامان دهی.

اما اگر به این دلیل که گمان می‌کنی احساساتی بودن کار زن هاست یا نشانه‌ای از ضعف و عدم کنترل توست احساسات خود را انکار و سرکوب کنی، بخشی بسیار حیاتی و بااهمیت از وجودت را سرکوب کرده‌ای. مردمی وجود دارند که با از دست دادن چیزی چنان بغض خود فرومی‌خورند که آن بغض تا ابد در گلویشان گیر می‌کند و دیگر نمی‌توانند مثل گذشته زندگی کنند، زیرا ازآن‌پس هر چیزی را که می‌بینند از پشت آن پرده‌ی تاریک می‌بینند. و این بدان معناست که چنین کسانی نه یک زندگی، بلکه دو زندگی را ازدست‌داده‌اند
تونی رابینز: یا اگر خانواده و مردمی که به آنان وابسته‌اند داشته باشند، زندگی‌های بیشتر
لئو بوسکالیا: درست است.

"ترس، بزرگ‌ترین مانع عشق "

تونی رابینز: لئو، به‌راستی چه چیزی سد راه عشق می‌شود و جلوی آن را می‌گیرد؟
لئو بوسکالیا: گمان می‌کنم بیش از هر چیز ترس و بزدلی، زیرا عشق قدرت فراوانی می‌خواهد.
تونی رابینز: به سبب آسیب‌پذیر بودن؟
لئو بوسکالیا: تو آسیب‌پذیر هستی و ممکن است آسیب ببینی. ممکن است اوضاع بر وقف مرادت پیش نرود. تمام این چیزها تو را می‌ترساند. این در حالی است که درواقع، هیچ‌چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. اگر تو عاشقی به‌تمام‌معنا باشی، هیچ‌کس نمی‌تواند آسیبی به تو برساند. این حالت، شبیه این است که تو فقط به این سبب که این کار تو را خوشحال می‌کند سبدی پر از پرتقال به کسی بدهی، نه به سبب این‌که از او توقع داری از تو تشکر کند و بگوید دلم برای یک‌دانه پرتقال لک‌زده بود. پس در این‌گونه عشق ورزیدن، چیزی برای از دست دادن نخواهی داشت. اما اگر تو انگیزه‌های دیگری داشته باشی و با چشمداشت عشق بورزی، آن دیگر عشقی راستین نخواهد بود.

پس آموزنده است اگر بگویم تمام آنچه لازمه‌ی رشد و تکامل ماست از قبل درون ماست. کاری که معلم انجام می‌دهد این است که به ما کمک می‌کند به این منابع درونی دسترسی پیدا کنیم و ما را تشویق می‌کنند آن‌ها را استخراج‌کنیم. وقتی این کار را کردیم از آن‌ها تجلیل می‌کنند و می‌گوید اکنون دوباره به درون خود رجوع کن و چیز دیگری پیدا کن

اگر تو عاشقِ عاشق شدن باشی و برای این عشق نورزی که در عوض به تو عشق بورزند، هیچ‌چیزی برای ترسیدن و هیچ احتمالی برای آسیب دیدن تو وجود نخواهد داشت. اما انجام دادن این کار سخت است، زیرا ما در فرهنگی پرورش می‌یابیم که می‌گوید هرگز تا چیزی از کسی نستانده‌ای، چیزی به او مده. در این فرهنگ، اندازه‌ی این را که چقدر می‌دهیم میزانی که به دست می‌آوریم تعیین می‌کند.
همیشه از کار برخی از مردم در عید کریسمس تعجب می‌کنم که چطور برای فرستادن کارت تبریک به دوستان و آشنایان خود فهرستی تهیه می‌کنند و برای مثال چون خانواده‌ی براون برای آنان کارت تبریک نفرستاده، آنان را از فهرست خارج می‌کنند.
چطور جرئت می‌کنند؟ تو به این دلیل برای کسی کارت تبریک می‌فرستی که او در عوض یکی برای تو بفرستد؟ این کار، حماقت محض است. تو برای این به کسی هدیه می‌دهی که احساس می‌کنی ناچاری این کار را بکنی؟ اگر چنین است، تا جایی که به من مربوط می‌شود هدیه‌ات را برای خودت نگاه‌دار. من هدیه‌ی تو را نمی‌خواهم. اسم آن هدیه است ولی هدیه نیست، هدیه باید آزادانه، با شور و شعف و بدون هیچ چشمداشت به دیگران داده شود و این نشان‌دهنده‌ی عشق واقعی است.
بنابراین، وقتی ما در جست‌وجوی عشق برمی‌خیزیم، در حقیقت در جست‌وجوی چیزی هستیم که عشق دیگران نصیبمان می‌کند. این‌گونه نیست که برویم عشقمان را به دیگران نثار کنیم، زیرا اگر چنین بود می‌توانستیم پیوسته و بدون اینکه کفگیرمان به تهِ ‌دیگ بخورد به مردم عشق بورزیم.

تونی رابینز: برخی از مردم را می‌شناسم (راستش را بخواهید خودم یکی از آنان هستم) یکی از الگوهای من درگذشته این بود که در هر موردی همیشه باید بیش از دیگران عشق خود را نثار کنم تا احساس می‌کردم شایسته‌ی عشق هستم. اگر روراست باشم باید بگویم هنوز هم گاهی این الگو را در خود می‌بینم. ازنظر شما این الگو از کجا پدید می‌آید؟ آیا برخاسته از درک و فهم من از خوب بودن این کار است یا از چشیدن طعم لذت بخشیدن و از خود گذشتن و انجام ندادن آن از روی اجبار یا ..؟
لئو بوسکالیا: گمان می‌کنم پاسخ این پرسش را خودتان دادید. وقتی عشق خود را به کسی عرضه می‌کنی، مقدار و اندازه‌ی آن مهم نیست. تو آن را وزن نمی‌کنی، عشق کالا نیست که بتوانی وزنش کنی. این‌گونه نیست که تو یک مثقال عشق به من بدهی و من به تو یک تُن بدهم. اگر این‌گونه باشد من از تو برتر خواهم بود، زیرا تو به من بدهکار می‌شوی. ویژگی عشق همین است. اگر تو عشق خود را به کسی بدون چشمداشت نثار نکنی، آن عشق نیست.
و اگر ما به‌راستی عشق بورزیم – دوباره به پرسش اصلی تو بازگردیم – هیچ‌چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. اما می‌بینی که امروز عشق چقدر حقیر و پست شده است؟ این روزها همگی تقصیرها را به گردن عشق می‌اندازیم و پیوسته میگوییم تقصیر عشق است، بسوزد پدر عاشقی و …

تونی رابینز: برعکس، نبودن عشق است که چنین مشکلاتی می‌آفریند.
لئو بوسکالیا: عشق در این میان کاره‌ای نیست، ما هستیم که همه‌کاره‌ایم. عشق مسئول مشکلات زندگی ما نیست. عشق در معنای کلاسیک خود بسیار شگفت و ناب است و به رشد و تکامل انسان کمک‌های شایانی کرده است. عشق با معجزه و شگفتی زندگی قرین است. عشق کاری با هیچ‌یک از این منفی گرایی ها ندارد. ما هستیم که منفی گراییم. من همیشه به مردم می‌گویم عشق بسیار ساده و آسان است، ما هستیم که پیچیده و بغرنجیم

" عشق چیست؟ "

تونی رابینز: پس بالاخره به ما بگویید عشق چیست؟ البته می‌دانم که شما هرگز تعریفی از عشق ارائه نمی‌کنید
لئو بوسکالیا: من می‌توانم در این مورد صحبت بکنم تا شما آن را به ویژگی‌های گوناگون تقسیم‌بندی کنید.
تونی رابینز: خیلی خوب، پس به ما بگویید ویژگی‌های یک عاشق بزرگ چیست ؟
لئو بوسکالیا: بسیار خوب، حالا کار من راحت‌تر شد. همان‌گونه که می‌دانید من کتابی نوشته‌ام به نام یکدیگر را دوست بداریم. کاری که در این کتاب کردم این بود که پرسشنامه‌هایی را نزد بیش از هزار نفر از زوج‌هایی که توانسته بودند رابطه زناشویی پایداری را به مدت ۱۵ تا ۲۰ برقرار کنند فرستاده بودم و از آنان پرسیده بودم کدام ویژگی‌ها عشق و علاقه‌ی شما را مستحکم ساخته و به آن دوام بخشیده است؟

ویژگی‌هایی که آنان برشمرده بودند بسیار ساده بود. نخستین ویژگی که گمان می‌کنم شما هم بتوانید حدس بزنید، درد دل کردن بود، یعنی توانایی هم‌صحبتی با شریک زندگی‌مان و ابا نداشتن از بر زبان آوردن احساساتمان . همه‌ی مردم از اهمیت درد دل کردن آگاهاند اما آیا کسی با یار خود درد دل می‌کند؟ هرگز.

بسیار دردآور است اگر بگویم ما هنر ظریف درد دل کردن را از یاد برده‌ایم. هنری که آنچه را در دل ما می‌گذرد آشکار می‌سازد. البته منظور از درد دل کردن این نیست که امروز عصر وقتی به خانه بازگشتید به همسر خود بگویید: «عزیزم بیا بنشین که می‌خواهم امروز با تو در مورد تمام چیزهای منفی و تمام چیزهای مثبت صحبت کنم.»

 

درد دل کردن به‌طور طبیعی از باهم بودن و احساس صمیمیت برمی‌خیزد؛ زمانی که شما شروع به صحبت در مورد موضوع‌هایی بکنید که اهمیت فراوان دارند

یکی دیگر از ویژگی‌هایی که در بالای فهرست قرار داشت، بخشیدن و گذشت کردن بود که بسیار لازم و اساسی است. در رتبه‌ی بعدی نیز رابطه‌ی عاطفی قرار داشت و جالب اینجا بود که آنان رابطه‌ی عاطفی را از رابطه‌ی جنسی جدا کرده بودند. درحالی‌که رابطه‌ی عاطفی رتبه‌ی دوم یا سوم را به خود اختصاص داده بود، رابطه‌ی جنسی در جایگاه هشتم قرار داشت. حال اگر به فرهنگ حاکم بر کشور ما نگاهی بیندازی، گمان می‌کنی تا زمانی که زندگی جنسی کاملی نداشته باشی و به نقطه اوج لذت جنسی نرسی، شکست‌خورده‌ای
تونی رابینز: ارگاسم بیست‌ودو ساعته!
لئو بوسکالیا: اما در ذهن آن مردم رابطه‌ی عاطفی هیچ ارتباطی با رابطه‌ی جنسی نداشت. رابطه‌ی عاطفی یعنی مهربانانه نزدیک شدن به یار خود و دست نوازش کشیدن بر سر او. یعنی نوشتن یادداشت کوتاهی نظیر «عزیزم، نمی‌دانم بدون تو چگونه سر کنم» و چسباندن آن به در یخچال. یعنی وقتی همسرتان با اتومبیل شما تصادف می‌کنند و آن را درب‌وداغان می‌کند به او بگویید فدای سرت. خودت که سالمی؟|

اما ما رابطه‌ی جنسی را که تنها بخش کوچکی از رابطه‌ی عاطفی است علم کرده‌ایم و آن را در ذهن مردم فرونشانده‌ایم، به همین دلیل است که در روابطمان با شریک زندگی‌مان از پس برآمدن‌ها سخن می‌گوییم نه از عشق ورزیدن.

وقتی دراین‌باره خوب بیندیشیم آن را بسیار تأسف‌بار خواهیم یافت و باز پای پست و ناچیز شمردن عشق به میان کشیده خواهد شد. کار به‌جایی رسیده است که دیگر جمله‌ی دوستت دارم» را بر زبان نمیرانیم. گویی از گفتن این جمله هراس داریم. به همین دلیل مردمی که این جمله را به‌اندازه‌ی کافی نمی‌شنوند، وقتی کسی به آنان می‌گوید «دوستت دارم» بدگمان می‌شوند و احساس می‌کنند تهدید شده‌اند. نمی‌دانند با آن چگونه برخورد کنند.

در پایان به این نقطه می‌رسیم که باید پا روی ترمز بگذاریم و از خود بپرسیم چه چیزهایی در زندگی دارای اهمیت هستند.

 اگر آن‌ها چیزهایی باشند که به‌راستی مهم هستند، آنگاه باید از خود بپرسیم آیا در مسیر دست یافتن به آن‌ها هستیم یا نه. اگر پاسخ منفی بود، دست از هر کاری که می‌کنید بردارید تا پاسختان مثبت شود. غیرازاین، هیچ راه دیگری برای یافتن عشق وجود ندارد و هیچ راهی برای دست یافتن به خوشبختی و کامروایی در زندگی نیست.

تونی رابینز: بسیار جالب است، یکی از پرسش‌های موردعلاقه‌ی من که از مردم می‌پرسم این است که می‌خواهید پس از این‌که از دنیا رفتید از شما چگونه یاد کنند؟

لئو بوسکالیا: می‌خواهم خاطره‌ی کسی از من بر جای بماند که با تمام وجود و با شور و حرارت زندگی کرد. از من خواسته‌اند برای سنگ‌قبرم نوشته‌ای تهیه کنم گمان می‌کنم بهترین نوشته جنین چیزی باشد :
اینجا لئو خوابیده است. کسی که از زندگی کردن مرد!

تونی رابینز: هیچ جمله‌ای رساتر از آن نمی‌توانست در وصف شما گفته شود. پیل کابرون می‌گفت که کار شما پرده‌برداری از روی چهره‌ی عشق است و شما بیگمان هرروز عشق را به مردم می‌نمایانید. می‌خواهم از این‌که عواطف، احساسات و بیشتر از همه عشقتان را با ما در میان گذاشتید، از شما سپاسگزاری کنم.
لئو بوسکالیا: عشق تنها چیزی است که من برای عرضه به دیگران دارم.
تونی رابینز: کسی نمی‌تواند انتظاری بیش از این از شما داشته باشد.
لئو بوسکالیا: از شما سپاسگزارم.
تونی رابینز: خدا نگاهدار شما باشد.
لئو بوسکالیا: خدا نگاهدار شما باشد.

 – پایان –

8دیدگاه
اشتراک در
اطلاع از
8 دیدگاه ها
بر اساس تعداد ستاره جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
Inline Feedbacks
View all comments

دلیل بازگشت وجه

8
0
منتظر مشارکت و نظرات ارزشمند شما هستیمx
سبد خرید
  • هیچ محصولی در سبدخرید نیست.